۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

ادامه خاطرات

دوباره می‌خواهم به خاطراتم بپردازم. زندگی که اگر چه هیچ وقت امروزش مثل دیروز نیست اما اکنون و بیش از دو سال و نیم پس از نوشتن اخرین پست خاطرات، دنیای من ...
و اما بعد؛
در آخرین پست از آن سه گانه دو سال پیش خانه پدریم را توصیف کردم و الان می خواهم به تصویرهایی پراکنده از سالهای اول زندگیم بپردازم. تصاویری پراکنده که مجموع خاطرات مرا از سالهای کودکیم تا پیش از فوت پدرم شکل می دهد.
اسباب بازی زیادی نداشتم و بیشتر بازیهای دروان کودکیم در ارتباط با حیاط و باغ بزرگ خانه و امکانات بالقوه زیادی که برای بازی و تفریح در خود داشتند شکل می گرفتند. من و مهتدی تنها یکسال اختلاف سن داریم و قاعدتا همبازی بودیم. ماشین باری اسباب بازی کوچکی داشتم احتمالا قرمز رنگ که دوتا از چرخهایش از دست رفته و تنها با دو چرخ امورات خاک بازی مرا می گذراند و یک توپ لاستیکی فشرده کوچک (شیطونک) که به در و دیوار می کوبیدم و لذتش را می بردم!

دارم سعی می کنم چیز بیشتری به یاد بیاورم اما فایده ندارد. تمام چیزی که من از چهار سال نخست زندگیم به یاد می اورم همین بود!