۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

مادرم



مادرم زنگ می زند، صحبت می کنیم، روز زن را به من و فروزان تبریک می گوید، می مانم چه بگویم... ادامه می دهیم، توصیه می کند اگر وقت کردم حتما برنامه به عبارت دیگر؛گفتگو با طارق علی را ببینم.

برنامه را می بینم و به مادرم فکر می کنم.


وقتی سی ساله بود، سی و شش سال قبل، همسرش، پدرم، فوت می کند و او می ماند و پنج کودک که بزرگترینشان یازده ساله و کوچکترینشان یکساله است. ازدواج مجدد نمی کند و زندگی و جوانیش را فدای بچه هایش می کند.
مادرم تا سن سی و پنج سالگی بیسواد بود، هیچگاه به مدرسه نرفته بود (نفرستاده بودندش)، به کلاسهای نهضت سوادآموزی رفت و باسواد شد، مثل بسیاری از مادران دیگر قصه گو بود و سواد خواندن این امکان را برایش فراهم اورد که قصه دیگران را نیز بخواند. رمانها و داستانهای بسیاری را خواند و از جمله کلیدر را که بسیار دوستش می دارد.


نسبت به زنان هم نسل خودش در شهری که ما زندگی می کردیم بسیار پیشرو بود و دخترهای بسیاری که او را با مادران خود قیاس می کردند ارزو می کردند دختر او باشند. ادامه مطلب




زندگی همیشه به او سخت گرفته و مادرم همیشه با بزرگواری سختیها را بر ما و خودش اسان کرده و کوشیده انطور که شایسته است زندگی کند. مادرم قدیس نیست انسانی است با نقاط قوت بسیار و ضعفهای اشکار، انسانی با تمام محدودیتها و دشواریهای انسانی، دشواریهای انسان ماندن در زمانه ای نامردمیها...

زندگی بر مادرم سخت گرفته است، بعد از درگذشت پدرم، مرگ خواهر نازنینش که فرشته ای بود و پس از ان شهادت مهدی پسر دومش، برادر نازنیم، در درگیری با نیروهای ضربت سپاه و این آخری هم مصیبت بزرگ مرگ پسر اولش هادی و نوه اش بهاره ... و مادرم همچنان ایستاده است. استوار و امیدوار.


مادرم سالهاست به زندگی ما،امیدواریمان، بودنمان و ادامه دادن با تمام افتادنهایمان معنا داده است. مادرم همیشه کوشیده به ما 
مهربانی و بی کینه بودن را بیاموزد. مادرم ...

0 نظرات:

ارسال یک نظر