۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

تیرباران کردستان

به عکس جهانگر رزمی نگاه می کنی. نمی دانی چند دقیقه است به عکس خیره شده ای، دست چپش را مشت کرده است و دست راست باندپیچی شده اش را روی سینه اش گذاشته است و سرش را تا جایی که ممکن بوده بالا گرفته است. استوار ایستاده است، صدای تپشهای منظم قلبش را می‌شنوی؟

اری اگر خوب گوش بدهی می‌شنوی، بغض نکن! تنها در سکوت گوش بده، صدای نفسهای آرامش را می‌شنوی؟ هیچ مگو! تنها در سکوت گوش بده، صدایش را می‌شنوی؟ اری صدای اوست که می شنوی، در قلبت، در گوشهایت، در بغض گیرکرده در گلویت، در نگاه خشمگینت، در اشکی که در چشمت حلقه زده! او را می شناسی، آری! معلم من بود شاید، شاید هم همکار پدر تو، یا کتاب فروش سرگذر و یا شاید جوانی که دیروز به خواهرت عاشق شده بود و پیش از انکه با دسته گلی به در خانه تان بیایید... حالا گریه کن با صدای بلند! صدای تفنگها بلند شده اند. ادامه مطلب