۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

روزهایی بسیار دور

      روزهای زیادی گذشته است. کاکه هادی برادر بزرگم همو که برای من پدر هم بود و دخترش بهاره به سفری دور و دراز رفته اند و حسرت دوباره دیدنشان  برای همیشه بر دلم ماند. زمانی که می توانستم بروم و ببینمشان نمی دانم برای چه نرفتم وقتی رفتم که برای دیدن انها بسیار دیر شده بود و هر چه بود تنها جای خالی انها بود و حسرتی بزرگ.

    گمان می کردم دلتنگیم با دیدن خانواده، مادرم و براژن و دیاکو کمتر خواهد شد، بهتر شدم اما دلم با برگشتن نبود و نمی دانم شانس این را خواهم داشت که بار دیگر جایی باشم که به ان تعلق دارم و دوستش دارم.
  
می خواهم از بهاره گیان و کاکه هادی بنویسم اما نمی خواهم با دلتنگیم دلتنگشان کنم. می گذارم برای وقتی که این دل تنگ را فراخی باشد. شاید فردا شاید نمی دانم کی.  

0 نظرات:

ارسال یک نظر