۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

راه ناگزیر اصلاحات

این یادداشت پاسخ دیاکو است به یاداشت پیشین من با عنوان دهه شصت و اصلاح طلبان

شما اصلاحات به مثابه‌ی پروژه‌ای سیاسی را برنامه‌ای با هدف، ابزار و "زمان" معین و مشخص می‌دانید. و سخن از آمیختگی آن با اصلاحات اجتماعی را بازی اصلاح ‌طلبان عنوان می‌کنید و در عین حال از همان اصلاحات اجتماعی به عنوان برنامه‌ای شکست خورده و ناکام نام می‌برید. اما با این وجود باز هم اصلاحات اجتماعی را متاثر از سیاست های دولت اصلاحات می‌دانید.

 در ابتدا نمی‌دانم آیا عامل "زمان مشخص" برای اصلاحات سیاسی یک قرارداد معین است؟ و آیا در چنین صورتی، تمامی تلاش‌ها برای اصلاحات سیاسی به این قاعده محدود خواهند شد؟ آیا اصلاحات سیاسی که در کشورهایی هم چون کوبا و چین در سطح جامعه اعمال می‌شود را می‌توان با آنچه در جمهوری اسلامی ایران تحت عنوان اصلاحات اعمال می‌شود مقایسه کرد؟ اشاره‌ام به قسمتی است که صحبت از ساخت دو گانه قدرت و دشمن و... را توجیهی غیرقابل قبول دانسته‌اید.

 اگر اشتباه نکنم، عزت الله فولادوند است که می‌گوید سیاست برای ایرانیان همچون هوایی است که روزانه استشمام می‌کنند، یا چنان آبی که روزانه می‌نوشند و زمینی که بر آن راه می‌روند! می‌خواهم از اختلاط دائم سیاست، فرهنگ و جامعه بگویم.

شاید در جوامعی جز جهان سوم، بتوان مرزهایی معین برای این تعاریف معلوم کرد اما در ایران، این سه چنان در هم تنیده‌اند که به سختی می توان عوامل تاثیر گذار تغییرات و  وجوه مثبت و منفی هر کدام را به صورت جداگانه دریافت. ساختار سیاسی نیز از این مسئله حمایت می‌کند. سیاست ما عین دیانت ماست، و دیانت ما شیوه‌ی زندگی و تمام آن چیزی ست که بر ابعاد مختلف زندگی مان تاثیرگذار است. انتقاد از فرهنگ، انتقاد از حاکمیت و شیوه‌ی سیاست گذاری است و نقد دومی به نقد جامعه و فضایی که پذیرنده‌ی آن قلمداد می‌شده، متشبه می‌شود. حال از اصلاح کدام یک باید آغازید تا بتوان قدم مثبتی در راستای اصلاح آن وادی برداشت و اساسا در چنین فضایی اصلاحات به مثابه‌ی پروژه‌ای سیاسی، مستلزم کدام بستر و نیازمند چه شرایطی است؟ من فکر می‌کنم جامعه و مسائل عام اجتماعی بیشترین تاثیر را در روند اصلاح پذیری ساختار سیاسی دارند، چرا که حاکمیت خواه و ناخواه مجبور به پذیرش فرهنگ عامه و سیاست گذاری بر اساس آن است.

آرش بهمنی در یکی از آخرین مقالاتش در رابطه با حق سکوت کروبی و موسوی، فضای کلی جامعه را فضایی دو قطبی خوانده بود. دو کفه‌ی استبداد و دموکراسی خواهی همیشه در تقابل با یکدیگر قرار دارند. یا حتی می‌توانیم این دو کفه را به عنوان دو جبهه که یکی هوادار فضای دو قطبی است و دیگری از تکثرگرایی حمایت می کند تعریف کنیم. در چنین فضایی حتی نفس مبارزه(تلاش برای تغییر وضعیت نیز) کاملا دوقطبی تعریف می‌شود. یا به این ساخت دو گانه و عوارضش تن می‌دهیم و با پذیرش اصول و قواعد ساختار مذبور  وارد بازی می‌شویم و یا اینکه یک عدد نارنجک می‌اندازیم زیر کفه‌ی استبداد و دوقطبی خواهی و از بیخ و بن نابودش می‌کنیم. فقط بسته به میزان سنگین بودن این کفه، احتمال دارد هر چه در کفه‌ی دیگر اندوخته بودیم به هوا پرتاب شود!

قطعا هر تغییری در این زمینه، یعنی بارور کردن قطب تکثر گرایی یا دموکراسی خواهی می‌بایست پایدار و نه مقطعی باشد. شاید تعریف من از تغییر و تحول تعریف درستی نباشد، اما فکر می‌کنم با توجه به آنچه ذکر شد، یعنی لزوم تعریف بستر و شناسایی شرایط لازم، هیچ تغییری به صورت آنی صورت نمی‌گیرد و ایجاد هر تغییری نیازمند فضایی برای به بار نشستن آن تحول است. چشیدن طعم آزادی، تعریف مدنیت، تصویر دورنمایی از جامعه مدنی و ... از دستاوردهای بسیار ارزشمند دولت هشت ساله اصلاحات است که متاسفانه اغلب نادیده گرفته می‌شود.

 تعریف چنین اصول بنیادینی آیا به منزله ی برداشتن اولین قدم‌ها به سمت دموکراسی نیست؟ آیا تغییر نگرش غالب، به عنوان نگاهی استبداد زده، به سمت چنین دیدگاه و تعاریفی یک تغییر پایدار است یا مقطعی؟ البته شاید بگویید این اتفاق ربطی به نفس دوره اصلاحات ندارد، و به هر حال اتفاق می‌افتاد. اما به وجود آمدن این نگاه، به عنوان تغییری اساسی در فرهنگ عامه‌ی جامعه که رعشه‌ی بزرگی نیز به حاکمیت وارد کرد، بدون اقدامات دولت اصلاحات در زمینه‌ی توسعه سیاسی و فرهنگی عملا ناممکن بود.

قصدم حمایت کورکورانه از خاتمی نیست، انتقادات بسیاری  نه تنها به سال‌های ریاست جمهوری وی بلکه مواضع فعلی‌اش نیز وارد است. چه بسا بسیاری از افعال و مواضع وی و همراهانش هرگز قابل قبول نبوده و نیست. اما وجود ایشان و بسیاری از اظهار نظرهایش با وجود همه‌ی معایبش به همین روند کند دموکراتیزه شدن ایران کمک می‌کند.

در ادامه ارائه چهره رحمانی از دین در عرصه ی سیاسی و در چهارچوب جمهوری اسلامی را گزاره ای پارادوکسیکال نامیده اید.  اگرچه شکی در تضاد دموکراسی با نگاه های ایدئولوژیک نیست اما کدام یک نافی قواعد دیگری هستند؟ شاید ذات بنیان های ایدئولوژیکی همچون اسلام، پذیرنده ی قواعد دموکراسی نباشند اما مگر نه این که یکی از قواعد دموکراسی رواداری میان ناسازگارهاست؟ و آیا دموکراسی نمی تواند جایگاهی را برای دین در جامعه تعریف کند؟ دموکراسی قابلیت رواداری با دین را داراست و با توجه به تفاسیر جدیدی که توسط روشنفکران دینی مطرح می شود اسلام نیز تا حدودی مجال این رواداری را می دهد.

حالت ایده آل اگرچه یک سیستم کاملا سکولار باشد، اما چنانچه دکتر سروش هم می گوید این به عنوان اولین گام و اولین قدم نمی تواند نتایج مثبتی به بار آورد، و چه بسا حرکات و اشاعه ی باور های رادیکال ولو به قصد رسیدن به دموکراسی حداکثری، ضربه ی بزرگی به روند دموکراتیزه کردن جامعه خواهد زد، چرا که این رویه بیش از آن که به تلاش برای ترویج تکثر گرایی برآید، به دوقطبی تر کردن فضای جامعه کمک می کند.

دکتر بشیریه در جای دیگری از همین دموکراسی حداکثری و حداقلی سخن می گوید (اگر اشتباه نکنم در گذار به دموکراسی)، و تلاش برای رسیدن به دموکراسی حداکثری در کشورهای جهان سوم را عموما به محکوم به شکست می داند و دموکراسی حداقلی را جایگزین تعریف پیشین می داند. یک کشور ممکن است جمهوری باشد، دموکراتیک هم باشد، اما جمهوری دموکراتیک کنگو باشد!

اما چرا تلاش برای "ارائه چهره رحمانی از دین در عرصه سیاسی و در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی" رویه  قابل دفاعی است.  همین چند شب پیش مسیح علی نژاد به نکته ی جالبی اشاره کرده بود. "ما با کشوری روبرو هستیم که بسیجیانش با اعتقاد آدم می کشند، جمعیت هرچند هزار یا میلیون نفری که در نه دی به خیابان  می آیند، لزوما به قصد کیک و ساندیس مرگ بر ضد ولایت فقیه نمی گویند،" کم نیستند در همین دانشگاه ها، دانشجویانی که تنها گذاشتن رهبری را نشانه ای  بر کوفی بودن انسان می دانند. شما با پنج، چهار، سه یا اصلا یک میلیون هوادار احمدی نژاد چه می کنید؟ در کوره های آدم سوزی می سوزانیدشان یا به وادارشان می کنید تا در اردوگاه های کار اجباری بردگی کنند؟

بیایید فرض کنیم این انسان ها در صورت قرار گرفتن در اقلیت، توانایی و انگیزه برای مشارکت و کنش سیاسی در جامعه را نداشته باشند (که البته تجربه ثابت کرده که چنین نیست و حامیان این جبهه اغلب مستمسک شیوه های بسیار خشونت آمیزی هم می شوند)، با این حال و با  در نظر گرفتن این فرض نیز مگر ما ایران را برای همه ایرانیان نمی خواهیم؟ حال شیوه گفتگو با این قشر بنیادگرا چگونه باید باشد؟ تحجرشان را توی سرشان بزنیم و اسمش را بگذاریم تلاش برای تحقق دموکراسی؟!

به راستی که هیچ کاری در این دنیا، مشکل تر و پیچیده تر از پیدا کردن راهی برای دیالوگ با بنیادگرایان نیست! اما آیا هیچ وجه اشتراک و نقطه ای وجود ندارد که بتوان گفتگو را با این طیف آغاز کرد و یا حداقل شیوه ای برای زیست مسالمت آمیز با این مردمان یافت؟ اسلام رحمانی یکی از همان نقاط شروع است که جمله مسلمانان به آن معتقدند. 

اما این اسلام رحمانی چیست؟ اسلامی که هیچ توجیهی را برای دروغ نمی پذیرد. اسلامی که بخشش و دوست داشتن را اولین شروط برای مسلمانی می داند و خدایش همیشه و در هنگام آغاز هر سخنی، بخشنده، بخشایشگر و مهربان است. اسلامی که ربودن خلخال از پای پیرزنی یهودی حتی در شرایط جنگ را نیز روا نمی داند. دین همان نقطه آغاز است. موضع گیری بسیاری از مراجع تقلید و روحانیون در چند سال اخیر، از موفق بودن تلاش برای اشاعه اسلام رحمانی خبر می دهد.

شاید بی ربط هم نباشد اگر نگاهی به دومین  بخش یادداشت های سیدضیاالدین نبوی بیندازیم که اخیرا به بیرون از زندان کارون اهواز راه یافته و منتشر شده است. ضیا زمانی که به همراه میلاد اسدی، عبدالله مومنی، علی ملیحی، دکتر تاجرنیا و چند تن دیگر به اتاق یک بند 350 می روند با جمعی شش نفره از زندانیان القاعده روبرو هستند. ضیا بزرگ ترین مشکل با این زندانیان را دیالوگ با آنان می داند، اما به شیوه ارتباطی دکتر تاجرنیا اشاره می کند که سعی دارد وجوه مشترکی با این زندانیان بیابد، مسائل زندگی ساده روزمره برای این زندانیان، همان نقطه مشترک است. سخن از به رسمیت شناختن این قشر است.

اما چرا تلاش برای به کار بستن این باور در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی و اصرار بر حمایت از قانون اساسی آن موجه است. دکتر بشیریه تعریف دموکراسی و جامعه دموکراتیک را ملزوم به چند اصل مشخص می داند؛  بدون شک "اصالت قرارداد" و "قانون اساسی" از اساسی ترین این مولفه ها هستند. پذیرش همین اصول نیز نیازمند همان شرایط و بسترهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خاصی است که پیشتر گفته شد. اما متاسفانه از لزوم قانون مداری  به عنوان یکی از پارامترهای جامعه دموکراتیک بسیار کم گفته اند، البته خوشبختانه در دو سال اخیر و به یمن تولد جنبش سبز، تلاش برای اشاعه ی فرهنگ قانون مداری نیز به یکی از اصول این جنبش فراگیر تبدیل شده است.

سخن از فرهنگی است که می گوبد عقلانیت باید در راس قوه ی حاکمه قرار داشته باشد. سخن از فرهنگی است که قانون اساسی را ضمانت آن عقلانیت می داند. قانون اساسی جمهوری اسلامی دارای تناقضات و ایرادات بسیاری است و چنان که موسوی، کروبی و رهنورد نیز بارها به این مسئله اشاره کرده اند این قانون می بایست تغییر کند. اما در وجود، تعهد و التزام به قانون شکی نیست. از آنجا که هیچ محور مشخص دیگری در حال حاضر برای ترویج قانون مداری وجود ندارد، راه دیگری جز اصرار بر اجرای همین قانون اساسی فعلی که انصافا دارای ظرفیت هایی برای بهبود شرایط نیز هست، نداریم.

به عبارت دیگر سخن از حرکت (حرکت روبه جلو و به قصد بهبود شرایط) در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی زدن، به عقیده من تلاشی برای ترویج فرهنگ قانون و قانون گرایی ست. چرا که محور دیگری در این باب وجود ندارد. عقلانیت و آزادی نیازمند وجه الضمانی ست به نام قانون اساسی. نمی توانیم دم  از آزادی و آزادی خواهی بزنیم اما قانون را به فردا حواله کنیم. قانون مداری را باید تمرین کرد و در اشاعه فرهنگش نیز کوشید.

حرف درباره ویژگی های فردی اصلاح طلبان بسیار است. حرف های شما حرف دل ما نیز هست خیلی وقت ها. اما موسوی و کروبی، و اطرافیانشان که بسیاری از اصلاح طلبان باشند اولین قدم ها را به سمت دموکرات شدن برداشته اند. 

0 نظرات:

ارسال یک نظر