۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

دهه شصت و اصلاح طلبان

قصه ما و دهه شصت قصه تلخی بی پایانی است که نکبتش با مایی که ان دهه نکبت را با خون و گوشتمان تجربه کرده ایم تا ابد خواهد ماند. اما مسئله فقط خاطره تلخ نسلی تباه شده نیست، اجازه بده تیتر وار به چند نکته اشاره بکنم:

اصلاحات به مثابه پروژه ای سیاسی، برنامه ای با هدف گذاری  مشخص و با ابزار مشخص و در بازه زمانی معینی است. انچه شما برنامه چند ده ساله خوانده اید پروسه اصلاحات اجتماعی است و نه پروژه سیاسی اصلاحات. اینکه چرا پروژه اصلاحات اجتماعی (که متاثر از سیاستهای دوران موسوم به اصلاحات در ایران شتاب و سو گیری اشکاری یافته بود) شکست خورده یا ناکام مانده و یا کند شده است دلایل فرهنگی ، هویتی و ساختاری متعددی دارد و ساختار سیاسی (حکومت مستقر) در قیاس با سایر پارامترها کمترین نقش را در ان ناکامی ایفا می کند. یکی از رندیهای اصلاح طلبان خلط مبحث اصلاحات اجتماعی و اصلاحات سیاسی است. این خلط مبحث قاعدتا کمک می کند تا ناکامیهای سیاستهای حکومتی معطوف به اصلاحات سیاسی به مشکلات اجتماعی تحویل شود و ارزیابی دست اندرکاران ناممکن یا مخدوش شود. 

دولت خاتمی به شتاب گرفتن اصلاحات اجتماعی در ایران ( که پروسه طبیعی جامعه ای در حال رشد است) کمک زیادی کرد و  در موارد اندکی نیز با تحمیل هزینه های اضافی در روند طبیعی ان ایجاد اختلال کرد اما در مجموع نسبت این دولت با اصلاحات اجتماعی مثبت بود اما اصلاحات سیاسی پروژه ای اساسا حکومتی است که ناکامی یا موفقیت در ان هر چند متاثر از عوامل متعددی است اما در درجه اول به حکومت مجری این اصلاحات بر می گردد. 

در معنایی که از ان سخن رفت اصلاحات همچنین معطوف به تغییرات پایدار است نه تغییرات مقطعی برگشت پذیر. تغییرات درخشانی که شما از ان سخن گفته اید در واقع بسیار امیدوار کننده و در قیاس با گذشته جمهوری اسلامی شگفتی اور بود اما ان تغییرات نه پایدار که مقطعی و جوانمرگ بودند. این که ساخت دوگانه قدرت و دشمنان و کیهان و ... مانع از پیروزی اصلاحات شدند پس ما مقصر نبودیم عذر تقصیری کودکانه و ناشی از ساده .لوحی و یا عذر تقصیری رندانه و ناشی از ... است. اصلاحات ا ساسا تلاش برای تغییر شرایط، ساختها و روندها در وضعیتی است که مخالفانی هم وجود دارند که اصلاحات به زیان ایشان است و تلاش می کنند مانع از تحقق اصلاحات شوند.

دولت خاتمی و تیم همراه او در شروع بسیار موفق نشان دادند چون دشمن و مخالفان ایشان در شوک ناشی از شکست به سر می بردند و عملا هیچ واکنشی نشان نمی دادند اما در ادامه بیداری مخالفان اصلاحات با بی برنامه گی و سردرگمی رهبران اصلاحات توام شده و ان تغییرات موفق که امید می رفت به تغییراتی پایدار تبدیل شود، یک به یک به حاشیه رانده شده و از میان رفتند. در پیروزی و یا در هر شکستی در درجه اول ما یعنی عامل حاضر در صحنه مسئولیت دارد و عوامل بیرونی و سایر فاکتورها نقش ثانوی دارند. اصلاح طلبان در قدرت نه تعریف درستی از اصلاحاتی که در پی ان بودند داشتند و نه تکلیف خود را با موانع ساختاری اصلاحات روشن کرده بودند. در واقع ایشان یا دچار تعارف بودند و یا نگران نتیجه ای که هیچ براورد روشنی از ان نداشتند.

این واقعیت که نتیجه غایی اصلاحات در یک نظام غیر دمکراتیک دمکراتیزه کردن ساخت قدرت و تغییرات ساختاری در نظام سیاسی است انها را هراسان و سر درگم کرده بود . ایشان در پی ارائه چهره ای رحمانی از دین در عرصه سیاسی و در چارچوب جمهوری اسلامی بودند که البته در ذات خود امیدی محال و تلاش برای تحقق گذاره ای پاردوکسیکال بود . دین در عرصه سیاست به مثابه امر ایدئولوژیک نمی تواند با قواعد دمکراتیک که اساسا غیر ایدئولوژیک و نامتعین هستند سازگار شود.ساخت نظام سیاسی جمهوری اسلامی هم اجازه چنان تغییراتی را نمی دهد. همانطور که دکتر بشیریه در زمان خود به روشنی به این موضوع که اصلاحات به بن بست قانون اساسی برخورد کرده است اشاره کرد. در واقع هم تعریف ایشان از اصلاحات از ابتدا دچار مشکل بود.

به بیان دیگر تغییر یک نظام سیاسی به شیوه ای تدریجی و با راهکارهای مسالمت امیز اساسا یک امر اصلاحی است اما ایشان از همان ابتدا هر گونه تغییر معطوف به ساختار را رادیکال و تندروانه ارزیابی کردند که البته ناشی از فهم غلط ایشان از اصلاحات و نتیجه غایی ان بود. ان تغییراتی که ایشان در پی ان بودند به طور بدیهی برگشت پذیر و موقتی بودند چون ایشان اصلاحات را به نمایش و نماسازی تقلیل دادند.

از این منظر مشخص می توان به ارزیابی سردستی از اصلاحات و حاملان ان نشست و درباره جایگاه انان در حرکات اصلاحی امروز و فردا  نه به عنوان مجموعه ای از افراد بلکه همچون کلیتی حقوقی بحث کرد. از این زاویه اصلاح طلبان دیروز دقیقا به این دلیل که تا کنون نقد درستی از دلایل عدم موفقیت خو در عرصه عمل ارائه نداده اند و تنها با مقصر جلوه دادن "دیگران" در صدد تبرئه خود بر امده اند نمی توانند و صلاحیت میدان داری حرکت اصلاحی دیگری را ندارند. این حکم عدم صلاحیت نه تجویزی اخلاقی که تشخیصی توصیفی است و نه فردیت ایشان که عملکرد ایشان در عرصه اصلاحات را مدنظر دارد و ان را مبنای قضاوت قرار می دهد. 

اما نکته دیگری که عدم موفقیت اصلاح طلبان را در عرصه عمل تا حدی توضیح می دهد و ما را به بحث دهه شصت هم پیوند می دهد خصوصیات فردی حاملان و مدعیان اصلاحات است.

حاملان و مدعیان اصلاحات باید به انچه می گویند باور داشته باشند یا دستکم برای تحقق ان عزم راسخی داشته باشند. سوال اینجاست که چگونه می توان به کسی که تکلیف خود را با گذشته متفاوت خود روشن نکرده است برای پی گیری اهدافی کاملا متفاوت از دیروزش اعتماد کرد؟ زمانی که با دو چهره متفاوت از یک فرد روبرو هستیم قاعدتا باید بدانیم کدام چهره او چهره غالب است و کدام چهره در مقام نقد خویشتن و رشد فکری تحول یافته و به کناری گذاشته شده است؟

سنت نقد خویشتن و پذیرش مسئولیت در ایران نه سنتی ضعیف که اساسا سنتی نایاب و و ناموجود است. این نقد خویشتن البته ربطی به ان خودشکنی های بیمارگونه رایج در گروهای مارکسیستی ندارد. انچه اینجا مدنظر است قبول مسئولیت اعمال و شهامت اخلاقی روبرو شدن با گذشته متفاوت خویش است.

چنان این بیماری مهلک فرافکنی و فرار از مسئولیت و مقصر تراشی در فرهنگ بیمار ایرانی ریشه دوانیده و عادی شده است که سوال از نقش افراد در عرصه عمومی در گذشته فرد به "انتقام گیری و ویران سازی " معنا می شود.این چه استدلالی است که که در ان دوران همه مقصر بوده اند پس دیگر کسی نباید از من بپرسد نقش من چه بوده است. چگونه و با چه متری می توان مشخص کرد زمان پرسیدن این پرسش چه وقتی است و اصلا با چه معیاری پرسشگری من بی ربط و بی موقع ارزیابی می شود یا به عقده های داشته و نداشته ام تحویل می شود؟ 

در دوران نکبت اعدام های سیاسی پس از انقلاب و کشتارهای ابتدای دهه شصت و اعدام های شصت و هفت و سرکوبهای کردستان و گنبد و این همه سالهای نکبت و سیاه خیلی ها مقصر بوده اند و همه انها هم باید پاسخگو مسئولیت پذیر باشند و این البته به معنی انتقام گیری و کشتن و سوزاندن نیست. اصل ببخش و فراموش نکن که در بهترین نمونه تاریخی خود در افریقای جنوبی به بهترین نحو ممکن در بوته عمل موفق از اب در امد پیش روی ماست. پرسش نه برای انتقام که برای ساختن حافظه تاریخی است که ما به لطف سکوت، ابهام و گذشت بی پرسش و تعارف و مجامله جاهلانه از .ان بی بهره بوده ایم و هنوز بی بهره مانده ایم .حافظه تاریخی ملی حافظه تک تک شهروندانی است که شعور پرسیدن و شهامت شنیدن پاسخ های تلخ را دارند. 

پرسش از مسئولیت های گذشته مدعیان امروز دمکراسی نه نبش قبر گذشته که تلاشی برای برساختن حافظه تاریخی است که فاجعه را مرور می کند و با یاداوری ان مانع از تحقق مجدد ان می شود. بودند کسانی که در همان سالهای قبل از  انقلاب از سوابق اظهار نظرها و اعمال غیر دمکراتیک رهبران و امام انقلابیون می گفتند و اظهارت مردم پسند و مواضع دمکراتیک ایشان در روزهای قبل از انقلاب را با توجه به سوابق ایشان غیر قابل قبول و جای شک می دانستند ، اما همان زمان نیز انقلابیون هرگونه پرسش در شرایط انقلابی را تفرقه بین صفوف انقلابیون و مشکوک و ناموقع ارزیابی می کردند. 

ما این تجربه دم دست را فرو گذاشته ایم و دوباره داریم همان راه را می رویم. این البته فاجعه است چرا که مواضع دمکراتیک امام انقلابیون در پاریس بسیار مترقی تر از مواضع مدعیان امروزی است اما فردای پیروزی او به مواضعی عمل کرد که پیشتر بدان اعتقاد داشت و مقید بود. 

امروز و نه فردا باید از خودمان و از رهبران و فعالین ساسی مان بپرسیم که دیروز و امروزمان چه سنخیتی با هم دارند و ما چه نسبتی با گذشته خودمان برقرار می کنیم و چگونه به ارزیابی ان می نشینیم. 

تاخیر در طرح این پرسش و یا ترس از طرح ان و یا بی پاسخ گذاشتن ان یا ناشی از جهل به اهمیت تاریخی است که همه ما در ساختن ان نقش داشته ایم و اکنون باید به نقد ان بنشینیم و یا عامدانه و برای پنهان کردن حقیقتی است که از اشکار کردن واهمه داریم.

ادمهایی با گذشته مبهم و با ادعاهای بزرگ ادمهای مناسبی برای عرصه عموم نیستند. 

پی نوشت: عباس عبدی مثال خوبی برای لمپنیسم اصلاح طلبانه است. لمپنیسمی که ظرف زمان را به اندازه سایز خود تقلیل می دهد . او در گفتگویی درباره تسخیر لانه جاسوسی تاکید می کند که از ان حرکت دفاع می کند و اگر به ان زمان برگردد دوباره همان کار تکرار خواهد کرد و موضوع را به ظرف زمانی حادثه تاویل می کند. اینجا ظرف زمانی یعنی اندازه بلوغ فکری و رشد یافتگی این ادم چرا که در همان زمان هم اشغال سفارتخانه یک کشور خارجی عملی ماجراجویانه، احساساتی و نابخردانه و بر خلاف منافع ملی بوده و بسیاری کسان هم در همان زمان بر نادرستی ان حرکت تاکید می کنند اما عباس عبدی چنان از ظرف زمان سخن می گوید که گویی در ان زمان تسخیر سفارتخانه های خارجی امری رایج و متداول بوده است.

سعید حجاریان هم یکبار در صبح امروز در پاسخ به پرسشی از اقدامات نظامی و امنیتی در کردستان در دهه شصت دفاع مطلق کرده و انهارا تابع شرایط زمانی دانسته بود. این مرض واگیر شرایط زمان و ظرف زمانی چماق خوبی شده تا هر نقدی را با ان تخطئه کرده و به حاشیه برانند.

یک نمونه جالب دیگر در این باره نقدی بود که گنجی بر سویه های زن ستیزانه ، ایدئولوژیک و مخالف با گفتمان حقوق بشر در آثار و دیدگاههای شریعتی نوشته بود . رهروان علی شریعتی بلافاصله دست به کار شدند و با این استدلال که گنجی بدون لحاظ کردن شرایط زمانی و ظرف زمانی که شریعتی در ان می زیست به نقد او دست زده و از ایده های امروزی برای تخطئه شریعتی بهره برده است سعی کردند نقد گنجی را بی اساس و جلوه دهند. البته این مدعاها مضحک است و بر این توهم استوار است که چون ما امروز در ایران با بحث های فمینیستی یا گفتمان حقوق بشر اشنا شده ایم و یا با مضرات تفکر ایدئولوژیک اشنا شده ایم پس این بحثها تازه هستند این  منتقدان تجاهل العارف می کنند چون به یقین می دانند که شریعتی که با دو زبان فرانسوی و انگلیسی اشنایی داشت و در دیار فرنگ درس خوانده بود حتما با ان افکار هم اشنا بوده و لذا نمی توان خودمان را معیار ظرف زمان قرار دهیم و با سایز خود به اندازه گیری جهان برویم.

0 نظرات:

ارسال یک نظر