۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

خانه پدری

     خانه پدری من اکنون دیگر وجود ندارد، خانه ای که در ان متولد شدم و تا 13 سال پس از ان نیز هنوز خانه ما بود و چند سال پس از ان نیز هنوز خانه پدری بود و اکنون دیگر نیست. توصیف جزئیات فیزیکی خانه پدری احتمالا کمک می کند تا تصویر روشنتری از خاطراتی که در پی می آید به دست آید. خانه ای با اتاق های نسبتا زیاد، زیرزمینی بزرگ، باغی وسیع، چشمه ی آب و البته بلانسبت روی شما، گلاب به رویتان، کاهدان و آغل (می خواستم همچین بی غل و غش بنویسم طویله گاو و گوساله ولی خوب نشد!)

     پدرم به این دلیل که بخش اعظم خانه باغ وسیعش در چهار راه (پل زیرگذر) را به دلیل طرح توسعه شهری از دست داده بود و شاید هم به مبارکی قدوم بیستمین فرزند خانواده که خودم باشم، تصمیم به ساخت خانه جدید در نقطه ای تقریبا خارج از بافت سنتی شهر می گیرد، خانه ای بزرگ که ظرفیت پذیرش همه اعضای خانواده را داشته باشد. خانه پدری همسن من بود ولی خوب عمرش چندان به دنیا وفا نکرد و اگر اشتباه نکنم حدود 25 سال عمر کرد، البته بزنم به تخته من هنوز سرپاهستم. خانه ابتدا چهار نبش بود اما به تدریج دو نبش شد و البته یک عبوری 6 متری که نمی دانم نبش بود یا نه و جالب این که همین نیمچه نبش الان موضوع دعوای حقوقی بین خانواده و یکی از همسایگان است.


     عمارت مسکونی در شمال غربی باغ واقع شده و جمعا 7 اتاق را شامل می شد. اتاق عایشه خانم، اتاق ادا، اتاق مادرم، میهمان خانه، آشپزخانه، اتاق دزه که (دزد)، اتاق کوچک پشتی، زیرزمین و سرویس بهداشتی و البته راهروی بزرگ و راهروی کوچک. در شمالی عمارت بر روی خیابان شهناز و در جنوبی بر روی حیاط باز می شد. ورودی خیابان شهناز به راهروی کوچکی باز می شد که اتاق دزه که و آشپزخانه در ان واقع شده بودند، آشپزخانه ای با یک سینک ظرفشویی و شیر اب سرد که البته عملا بلااستفاده بود، اجاق پایه کوتاه و چراغ خوراک پزی و پنجره ای کوچک رو به خیابان و البته بدون کابینت و ظروف آشپزخانه و یخچال! اینها و البته عمده مواد غذایی ما در اتاق دزه که نگهداری می شد. اتاقی که برای من همیشه یاداور بابوله نان خانگی و پنیر و سبزی تازه است.

 این اتاق نامش را وامدار دزد بخت برگشته ای بود که خیلی سال پیش به جای طلا و جواهر و پول نقد، تنها مشتی نخود و لوبیا، نان خانگی و چند کله قند دزیده بود. تحقیقاتی که البته چندان هم جدید نیست نشان می دهد که جناب دزد یک تخته فرش دزیده است و رد پایش را هم در برف تا مسیری طولانی دنبال کرده اند. بامزه این که این اطلاعات نه چندان جدید را یک عدد دیاکو به من داده است که درست پانزده سال پس از "آن دزدی که در برف گم شد" متولد شده است. لازم به یاداوری است که فلفل نبین چه ریزه چون ریز که چه عرض کنم خیلی هم درشت تشریف دارند.

     در کوچکی این راهرو کوچک را به راهروی بزرگتر وصل می کرد، راهرویی که اتاقهای مادران و میهمان خانه و زیرزمین بر ان واقع شده بود. اتاق مادرم ابتدای راهرو واقع شده بود، اتاقی دوازده متری با پنجره ای کوچک مشرف به کوچه و درب دومی که به میهمان خانه باز می شد. میهمان خانه تقریبا سی متری با پنجره های بزرگ چوبی رو به باغ و پنجره ای کوچک رو به کوچه. اتاق ادا روبروی میهمان خانه بود، اتاقی کوچکتر از دیگر اتاق ها با پنجره های بزرگ رو به باغ در دو طرف و کمد رختخواب. اتاق عایشه خانم اتاق کناری اتاق ادا بود و روبروی اتاق مادرم واقع شده بود. کنار اتاق عایشه خانم و درست روبروی درب کوچکی که بر روی باغ و حیاط باز می شد ورودی زیرزمین و درب دیگری قرار داشت که رو به اتاق کوچک پشتی و سرویس بهداشتی باز می شد. اتاق کوچک پشتی که قبلا برای مدتی اتاق ادا بود و این اواخر اتاق کاکه عزیز در واقع ارام ترین اتاق خانه بود برای خواب های نیمروزی.

     از بالای پله ها حیاط و باغ منظره دلپذیری داشتند. چنار بزرگ پائین باغ، چشمه اب روان، تاکهای فشرده مو، درختان سیب و حوض کوچکی پر از آب که ما بچه ها آرزو می کردیم استخر باشد البته برای من چندان هم فرق نمی کرد چون من هنوز هم اب به قوزک پایم که برسد رسما غرق شده ام! اما خوب لذتی داشت نشستن کنار حوض و پاها را در آن یله کردن و خنک شدن در تابستانی گرم که روز درازش به بازیگوشی و شیطنت گذشته بود. چشمه اب هم که واقعا محشر بود؛ چشمه ای زیر درخت سیب لبنان* (سیب سرخ شیرین) با اب خنک گوارا در تابستان و اب گرمتر از هوای سرد اطراف در زمستان و البته امکانی برای قدرت نمایی و اظهار وجود وقتی پشت در حیاط می ایستادیم تا به زنانی که پشت در صف بسته بودند تا به حیاط بیایند و دبه هایشان را پر اب کنند  اجازه ورود و خروج بدهیم.

     در قسمت ال مانند باغ هم درخت چنار بلند دیگری سر به اسمان سائیده بود و تاکهای مو و درختان گلابی، هلو و البته بیشتر از همه درختان سیب سبز مایل به زرد مزر(ترش و شیرین) . الاکلنگی که از چند قطعه سنگ نسبتا بزرگ و یک تنه خشک شده درخت درست شده بود در همین قسمت از باغ قرار داشت و تنها وسیله بازی ما در حیاط هم همین بود. البته "جوی جوینی" ، "قرا قرا" و تفنگ بازی و "هه لخه و داخه" به ابزار خاصی نیاز نداشت، تنها مواد لازم برای این بازیها در باغی بزرگ تعدادی بچه شلوغ بود که خوب در این مورد الحمدالله کمبودی مشاهده نمی شد.

     باغ به دلیل شیب زیاد عملا سه طبقه بود. چشمه اب، حوض، قسمت ال مانند باغ، بوته های گل باغی و درب رو به کوچه در طبقه بالا، "سرتنور" در طبقه میانی و دستشویی، حمام متروکه، اتاق و پستوی "آمه طبیب"** و آغل و کاهدان در طبقه پائین باغ واقع شده بودند. سر تنور تا مدتها مورد استفاده بود و تمام نان خانه هر یک ماه یکبار و البته گاهی در فواصل زمانی کمتر انجا پخت می شد. حیاط  دونبش کوچکی پشت آغل بود که علاوه بر ورودی باغ از دو طرف دیگر خروجی داشت، درب کوچکی به کوچه "کانی" از طرفی و دروازه  بزرگی به خیابان حمام حاجی جلیل از طرف دیگر. (نیمچه نبشی که قبلا ذکرش رفت) در کوچک برای تردد احشام بود و دروازه بزرگ هم برای ماشین های باری بزرگ که علوفه زمستانی احشام را در کاهدان تخلیه می کردند.

     خوب من چون بچه بسیار آرامی بودم! خاطرات زیادی از این باغ و عمارت دارم که به تدریج و تا جایی که حافظه ام یاری کند حسب مورد روایت می کنم. امیدوارم از رهگذر این روایت ها تصویر روشن تری از باغ و عمارت به دست بیاید.

     * من گمان می کنم یا در واقع مطمئنم ما دو درخت سیبی را که سیبهایش سرخ و شیرین بودند " دار سیوی لبنان" می نامیدیم و بقیه درختان سیب را "سیو سه وزه که" می خواندیم. همان جناب دیاکو که ظرافت و ابعاد وجودیش! به اختصار ذکر شد متذکر شدند که نام گذاری ما و یا شاید حافظه من ایراد دارد و نامگذاریها دقیقا برعکس هستند. من این لطفش را بعدا جبران می کنم!

     **آمه طبیب همسر مرحوم "خالو سید عبدالله" پسر خاله یا پسر عموی مرحوم پدرم (امیدوارم همین جناب دیاکو این یک فقره را هم معلوم کند) بودند که پس از فوت همسرش با دو فرزندش (کاکه کامیل و داده کلثوم) تحت سرپرستی پدرم قرار می گیرند و پدر در انتهای حیاط ان اتاق و پستو را برای سکونت انان فراهم می کند و ایشان تا زمانی که کاکه کامیل درسش تمام می شود و در دخانیات مشغول به کار می شود و خانه مستقلی تهیه می کند، همانجا می مانند. جالب انکه به دلیل اختلافی کوچک بین مادرم و مرحوم عایشه خانم، ما هم در سالهای اخر اقامت در خانه پدری برای چند ماهی انجا ساکن شدیم و البته همین اتاق و پستو مدتی هم محل سکونت پوره خورشید (خواهر مرحوم شیخ نجم الدین) و مدت کوتاهی هم پذیرای مرحوم کاکه محمد پوره فاطمه و کاکه کاوه بود.

0 نظرات:

ارسال یک نظر