۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

من و پدرم

     من خاطره چندانی از پدرم ندارم یا درستتر بگویم مطمئن نیستم تنها چیزی که درباره پدرم به خاطر می آورم واقعا اتفاق افتاده است، از کسی درباره ان شنیده ام یا رویا دیده ام و اکنون گمان می کنم در واقعیت روی داده است. خودم و برادرم مهتدی را به خاطر می آورم که در اتاق موسوم به "میهمان خانه" در دوطرف پدرم خوابیده ایم، همین! سورپرایز (انگلیسیم خوب شده؟) شدید؟

خوب مشکل این است که من دیر امدم و ادم وقتی دیر می رسد نباید توقع چندانی داشته باشد. حالا اینکه دیر امدنم دست خودم نبوده چندان مهم نیست چون احتمالا اگر هم دست خودم بود فرق زیادی نمی کرد. فرق زیادی نمی کرد چون خیلی پیش امده که مواقع حساس که به موقع رسیدنم مهم بوده، دیر رسیده ام، البته متاسفانه به اندازه کافی هم دیر نرسیدم تا از مزایای احتمال ته تغاری بودن بهره ای ببرم. هر چند اگر از هیوا برادر کوچکترم بپرسید احتمالا خواهد گفت این ته تغاری بودن ارزانی شاهد که هیچ خیری برای من نداشته است.


     مشکل بشود به این پست چیز بیشتری اضافه کرد چون متاسفانه مواد اولیه به اندازه کافی در دسترس نیست... اما شاید بی ربط نباشد تا با ذکر یک خاطره با واسطه از پدرم تصویری روشنتر از ایشان ارائه بدهم. مرحوم پدرم شخصیت خوشنامی در سقز بوده است. این خوشنامی قاعدتا دلایل متعددی داشته است؛ درستکاری، سخاوتمندی، امانت داری و دستگیری مستمندان از جمله دلایل این خوشنامی بوده است. دانش دینی، ذوق ادبی و البته موفقیتش در اداره و مدیریت موفق یک خانواده چند همسری پرجمعیت در شهری کوچک که همه همدیگر را می شناسند و اعمال یکدیگر را در نظر دارند هم حتما در این نیکنامی موثر بوده است. ایشان اساسا ادمی به معنای متعارف سیاسی نبوده هر چند متاسفانه اکثر فرزندانش به ایشان نرفته اند ولی خوب اهل باج دادن به سیستم سیاسی هم نبوده است.

     برادر بزرگترم "کاکه عزیز" در دبستان هنگام خواندن سرود صبحگاهی مدرسه عمدا یا سهوا اجرای سرود را به مسخره می گیرد و ساحت شاهنشاه را لکه دار و امنیت ملی را به خطر می اندازد. مدیر وظیفه شناس مدرسه هم از ترس اینکه دیگران موضوع را به ساواک گزارش نکنند خودش پیشقدم می شود و موضوع را گزارش می کند و "سربازان نه چندان گمنام کوروش" هم  برادر بنده را بازداشت می کنند.

مرحوم ملا محمد شیخ الاسلامی که گویا با برادران ساواک روابط چندی (یا شاید دو چندانی) داشته است با پدرم تماس می گیرد و می گوید که برادر محترم رئیس ساواک درخواست کرده اند که به ساواک تشریف ببرید و با دادن تعهدی پسرتان را با خود ببرید، پدرم جواب می دهند که اگر عزیز کاری کرده است حتما می دانسته چکار دارد می کند و خوب نگهش دارید اگر هم کاری نکرده است باید ازادش کنند چون در هر حال من ساواک بیا نیستم. در نهایت ظاهرا اخر وقت اداری اخوی ما را مرخص می کنند و ایشان به خانه بر می گردند. قاعدتا اینکه مرحوم شیخ الاسلامی چه نوع روابطی با برادران ساواک داشته است به روایت ما ربطی ندارد، اما نکته جالب داستان این است که همان چند ساعت بازداشت و خاطره محبتهای برادران ساواک سبب خیر شد و کاکه عزیز سیاست را برای همیشه کنار گذاشت.

 یعنی شما تصور کنید که چه بازداشت پر خیر و برکتی بوده است که در بحبوحه انقلاب و در شرایطی که تمام احزاب سیاسی هر کدام به واسطه یکی از برادرانم در خانه ما نمایندگی و دفتر و دست مستقلی برای خود داشتند، کاکه عزیز مستقل و غیر سیاسی باقی ماند. خدا همچین تجربه ای را اگر قسمت من هم کرده بود، حکما الان زندگی بهتری داشتم.    

0 نظرات:

ارسال یک نظر