۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

همه مادران من

     مرحوم پدرم چندین بار ازدواج کرده است، در واقع به طور دقیق ایشان چهار بار و نصفی ازدواج کرده است. ازدواجهای ایشان که قاعدتا تاثیر تعیین کننده ای بر زندگی خانواده ما داشته است قصه مفصلی دارد که با ملاحظات (خود سانسوری پاستوریزه) چندی هم همراه است اما به هر حال من تا جایی که جایش (منظورم به خودم است سو تفاهم نشود) درد نگیرد روایت را باز می کنم.
    
      پدرم در اوائل جوانی و شاید هم نوجوانی قبل از عزیمت به عراق برای ادامه تحصیل، دختر خانمی به نام "سکینه" را شرعا عقد می کند و از او می خواهد تا برگشتن از سفر منتظر او بماند. سکینه خانم چشم انتظار پدرم می ماند اما طولانی شدن سفر پدرم و بی خبری از ایشان، عاشق دیگری را به صحنه می کشاند که با ادعای ازدواج مجدد پدرم در عراق و قصد او برای اقامت دائمی در آنجا زیر پای سکینه خانم می نشیند و در نهایت از بی خبری و استیصال این دختر جوان سو استفاده می کند و او را راضی به ازدواج با خود می کند، قاعدتا روحانی محترم روستا نیز با توجه به غیبت پدرم، رضای خدا ! و البته  رضای خلق خدا حاضر در صحنه، صیغه طلاق سکینه خانم را جاری و عند المجلس او را به عقد مرد مدعی در می آورد.


سکینه خانم در روستای مجاور، "لگزی"، اقامت می کند و به زودی صاحب فرزندی می شود. پدرم بی خبر از ماجرا پس از اقامتی طولانی به ایران باز می گردد و سراغ همسر می گیرد که می گویند چه نشسته ای که جا تر است و بچه نیست. ایشان البته ساکت نمی نشیند و کاش البته نشسته بود که بلای بدی سر ان زن بخت برگشته بی گناه در می اورد. پدرم سراغ سکینه خانم می رود و با این ادعا که هنوز ایشان را دوست دارد و حاضر است با او ازدواج کند و سرپرستی فرزندش را نیز قبول کند او را راضی به طلاق از همسرش می کند.

سکینه خانم ساده دل که عجالتا از دروغ گویی همسرش در مورد پدرم ازرده بوده تحت تاثیر ادعای عشق پایدار پدرم قرار گرفته و برای بار دوم فریب خورده و از همسرش طلاق می گیرد و به پدرم مراجعت می کند اما پدرم به او می گوید قصد ازدواج با بی وفایی چون او را ندارد و تنها خواسته است به او درسی بدهد! سکینه خانم با فرزند خردسالش عملا اواره شده، سالهای سختی را می گذراند و به دشواری امرار معاش می کند. ایشان بعدها ازدواج می کند اما در مجموع زندگی هرگز روی خوش به او نشان نداده است. سکینه خانم سالها بعد در سقز در منزل ملا محمد شیخ الاسلامی مستاجر می شود و چندین سال نیز در خانه پدری من در کار نان پختن به مادرانم کمک می کرده و دستمزد ناچیزی می گرفته است و همان جا هم روایت تلخ زندگیش را برای مادرانم بازگو می کند.

     پدرم همزمان با استخدام در ادراه نظام وظیفه با "عصمت" خانم ازدواج می کند. مرحوم "داده فاطمه" (1380-1317 ) خواهر بزرگم یادگار زندگی مشترک نه چندان طولانی عصمت خانم و پدرم بود. عصمت خانم در مقطعی که خانواده ساکن سنندج بوده اند فرزند پسری به دنیا می آورد که نام او را "حسن" می گذارند. پس از مدتی پدرم عصمت خانم و همسر دیگرش "عایشه خانم" را برای دیدار خانواده پدریشان روانه سقز می کند.

در سقز اخوی حسن بیمار می شود و فوت می کند، گویا مرحوم عایشه خانم نامه ای به پدرم می فرستد و در ان موضوع فوت داداش حسن را به گونه ای که گویا کوتاهی عصمت خانم موجب مرگ ایشان بوده روایت می کند. متاسفانه پدرم بدون هیچ تحقیقی و بدون ملاحظه داده فاطمه (که بسیار هم دوستش می داشته است) طلاق نامه عصمت خانم را برای ایشان ارسال می کند و البته اجازه سرپرستی دخترش را هم از او سلب می کند لذا عایشه خانم به همراه داده فاطمه و بدون عصمت خانم به سنندج بر می گردند. عصمت خانم بعدا با استوار صابر ازدواج می کند ولی هرگز پدرم را نمی بخشد.

در واقع بعدها وقتی خانواده به سقز برمی گردند ایشان برای دیدار دخترش هر از چند گاهی به منزل ما می رفته است و مادران من نیز همگی بسیار خاطر او را نگه می داشته اند و به دیدار او می رفته اند. پدرم با استوار صابر روابط دوستانه ای داشته و به مناسبتهای مختلف هم برای عصمت خانم هدایایی می فرستاده است، به نظر می رسد پدرم که از غلط بودن تصمیمش و ستمی که بر عصمت خانم روا داشته مطمئن بوده می خواسته به طریقی از بخشش و گذشت او مطمئن شود، ایشان حتی زمانی که عازم حج می شود به دیدار عصمت خانم در سنندج می رود و طلب "گه ردن ئازایی" می کند، اما عصمت خانم گذشت نمی کند. تا جایی که من می دانم عصمت خانم تا زمان فوت پدرم را نمی بخشد و ظاهرا تلاش داده فاطمه هم پیش از فوت عصمت خانم و حتی زمانی که ایشان در بستر مرگ افتاده بودند برای متقاعد کردن او به بخشیدن پدرم نتیجه بخش نبوده است.

      پدرم مدت کوتاهی پس از ازدواج با عصمت خانم به تشویق "پوره سید زاده" ، پسر عموی (یا شاید هم پسر عمه) خود "مامه سید صادق" را به خواستگاری "عایشه خانم" می فرستد. پوره سیدزاده خاله/زن عموی پدرم و نامادری عایشه خانم بوده است و احتمالا به دلیل علاقه زیاد به نادختریش خواسته او را خوشبخت کند. عایشه خانم هم که شرایط ایده ال خانه دلش را زده بود قاعدتا با عجله یا شاید هم اجبار پیشنهاد ازدواج را می پذیرد.

مرحوم عایشه خانم زنی بسیار زیبا بوده و این شانس را داشته که چند سال تنها همسر پدرم باشد اما متاسفانه چندین فرزند ایشان پشت سر هم مدت کوتاهی پس از تولد فوت می کنند و پدرم که علاقه زیادی به داشتن فرزند داشته است مجددا ازدواج می کند و یکی از دختر عموهای خود را به عقد همسری خویش در می آورد. عایشه خانم مادر یکی از خواهران (داده ناهید 1339) و سه تن از برادران بزرگتر من (مرحوم کاکه رئوف1386-1324، کاکه عزیز1333 و کاکه عباس1345) است و البته تنی چند تن از اخویها و آبجی ها که در دوران نوزادی و کودکی فوت کرده اند. ایشان زنی بسیار جدی، سختکوش و منظم بودند و چندان اهل بروز احساسات خویش نبودند. من عایشه خانم را بسیار دوست داشتم و به شخصه ایشان را واقعا مادر خود می دانستم و هر چه خاطره از او دارم خاطرات شیرین است. ایشان 17 سال پس از پدرم فوت کردند.

     مرحوم "امنه خانم" که ما در خانواده او را "ادا" خطاب می کردیم و می کنیم احتمالا سال 1321 به عقد پدرم در امده است. پدرم قبلا نیز از او خواستگاری کرده بود اما پدرش مرحوم سید رحمت با این ازدواج مخالفت می کند و در نهایت ایشان را به عقد مرد مسنی به نام ابراهیم بگ در می آورند. گویا همسر اول این ابراهیم بگ زمانی که سید رحمت به سختی بیمار بوده خود را بلا گردان او می کند (به دور بیمار می گردد و قضا و بلای او را متوجه خود می کند) در نتیجه سید رحمت شفا می یابد و ان خانم فوت می کند.

سید رحمت نیز برای جبران لطف همسر مرحوم ابراهیم بگ، دختر جوان خود (آمنه خانم) را به عقد او در می آورد. مرحوم ادا صاحب دو فرزند دختر می شود : داده ماهپاره و داده طوبا و خیلی زود هم  همسر مسنش فوت می کند. پدرم دوباره از دختر عمویش خواستگاری می کند و این بار با او ازدواج می کند. ایشان زمانی که من 4 ساله بوده ام به دلیل ضربه مغزی ناشی از زمین افتادن فوت می کند (1356). داده ماهپاره هم چند سال پس از فوت مادرش  به دلیل ناراحتی خونی فوت می کند. کاکه عبدالرحمان 1330، کاکه ناصر1335 و کاکه منصور 1339 و البته داده طوبا فرزندان ادا هستند. داداش محمد فرزند دیگر ادا بوده که 1322 متولد شده و در دوران نوزادی فوت می کند.من تصویر بسیار گنگ و مبهمی از ادا در ذهنم دارم اما خاطراتی که سایر اعضای خانواده از ایشان نقل می کنند همه حکایت از مهربانی و بزرگواری او دارد.

     سید زاده "سلمه خانم" همسر اخر پدرم در سال 1344 به عقد ایشان در می اید. او در ان زمان احتمالا 20 ساله بوده یعنی همسن مرحوم کاکه رئوف برادر بزرگترم. در این زمان سن پدرم احتمالا 50 سال بوده است. پدر بزرگ مادریم که روحانی بوده با این باور که دختر را نباید به مردان بدون سرپوش (سه ر روت ) داد، سومین دخترش را به عقد پدرم در می اورد که بیش از دو برابر مادرم سن داشته است.

ظاهرا مادرم نه حق انتخابی داشته و نه امکان اعتراضی و به عنوان زن سوم وارد خانواده ای می شود که دو زن دیگر نیز در ان زندگی می کنند. ایشان چهار پسر ؛ کاکه هادی 1345، مرحوم شهید مهدی 1349، مهتدی1351، خودم1352 و هیوا1355 و یک دختر، هما1348 به دنیا می اورند که متاسفانه خواهرکمان زمانی که سه ساله بوده فوت می کند. مادرم زمانی که تنها 33 ساله بوده بیوه می شود و هرچند خواستگارانی داشته و تشویق هم می شود که ازدواج کند اما جوانی و زندگی خود را وقف فرزندانش می کند و عملا خود را فدای اینده انها می کند. نکته نمی دانم تلخ یا شیرین اینکه سلمه خانم و عایشه خانم تا 8 سال پس از فوت پدر نیز هنوز در یک خانه زندگی می کردند.

         

3 نظرات:

diako گفت...

قضاوت کار بسیار دشواری ست!

شاهد علوی گفت...

قضاوت واقعا همیشه کار دشواری است؟ پرهیز از قضاوت خودسانسوری است یا محافظه کاری یا واقع بینی؟
گاه عدم موضع گیری درباه انچه به نوعی به ما همچون شخص یا همچون انسان مربوط می شود تنها به این دلیل است که می خواهیم کسی را از خود نرنجانیم و میانه میدان را به هر قیمتی نگه داریم.
البته اینها به شما بر نمی گردد که بیشتر حدیث نفس است

Hooshyar گفت...

جالب بود ! خیلی...
این داستان یک خانواده نیست، حکایت یک قوم است !

ارسال یک نظر