۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

خانه پدری

     خانه پدری من اکنون دیگر وجود ندارد، خانه ای که در ان متولد شدم و تا 13 سال پس از ان نیز هنوز خانه ما بود و چند سال پس از ان نیز هنوز خانه پدری بود و اکنون دیگر نیست. توصیف جزئیات فیزیکی خانه پدری احتمالا کمک می کند تا تصویر روشنتری از خاطراتی که در پی می آید به دست آید. خانه ای با اتاق های نسبتا زیاد، زیرزمینی بزرگ، باغی وسیع، چشمه ی آب و البته بلانسبت روی شما، گلاب به رویتان، کاهدان و آغل (می خواستم همچین بی غل و غش بنویسم طویله گاو و گوساله ولی خوب نشد!)

     پدرم به این دلیل که بخش اعظم خانه باغ وسیعش در چهار راه (پل زیرگذر) را به دلیل طرح توسعه شهری از دست داده بود و شاید هم به مبارکی قدوم بیستمین فرزند خانواده که خودم باشم، تصمیم به ساخت خانه جدید در نقطه ای تقریبا خارج از بافت سنتی شهر می گیرد، خانه ای بزرگ که ظرفیت پذیرش همه اعضای خانواده را داشته باشد. خانه پدری همسن من بود ولی خوب عمرش چندان به دنیا وفا نکرد و اگر اشتباه نکنم حدود 25 سال عمر کرد، البته بزنم به تخته من هنوز سرپاهستم. خانه ابتدا چهار نبش بود اما به تدریج دو نبش شد و البته یک عبوری 6 متری که نمی دانم نبش بود یا نه و جالب این که همین نیمچه نبش الان موضوع دعوای حقوقی بین خانواده و یکی از همسایگان است.

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

من و پدرم

     من خاطره چندانی از پدرم ندارم یا درستتر بگویم مطمئن نیستم تنها چیزی که درباره پدرم به خاطر می آورم واقعا اتفاق افتاده است، از کسی درباره ان شنیده ام یا رویا دیده ام و اکنون گمان می کنم در واقعیت روی داده است. خودم و برادرم مهتدی را به خاطر می آورم که در اتاق موسوم به "میهمان خانه" در دوطرف پدرم خوابیده ایم، همین! سورپرایز (انگلیسیم خوب شده؟) شدید؟

خوب مشکل این است که من دیر امدم و ادم وقتی دیر می رسد نباید توقع چندانی داشته باشد. حالا اینکه دیر امدنم دست خودم نبوده چندان مهم نیست چون احتمالا اگر هم دست خودم بود فرق زیادی نمی کرد. فرق زیادی نمی کرد چون خیلی پیش امده که مواقع حساس که به موقع رسیدنم مهم بوده، دیر رسیده ام، البته متاسفانه به اندازه کافی هم دیر نرسیدم تا از مزایای احتمال ته تغاری بودن بهره ای ببرم. هر چند اگر از هیوا برادر کوچکترم بپرسید احتمالا خواهد گفت این ته تغاری بودن ارزانی شاهد که هیچ خیری برای من نداشته است.

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

حکایت تکرار تاریخ و حافظه تاریخی ما

نهم آبان ۱۳۰۴ در جلسه تاریخی مجلس پنجم که رای به طرح خلع قاجاریه از سلطنت داد، محمد مصدق با طرح مخالف بود و می گفت:

"اینکه پادشاه رئیس الوزرا و حاکم و همه چیز است . . . ارتجاع و استبداد صرف است . . . ما می گويیم که سلاطین قاجاریه بد بودند، مخالف آزادی بودند، مرتجع بودند، خوب حالا آقای رئیس الوزرا پادشاه شد. اگر مسئول شد که ما سیر قهقرايی می کنیم. امروز مملکت ما بعد از بیست سال و این همه خونریزی ها می خواهد سیر قهقرايی بکند و مثل زنگبار بشود ؟ . . .

اما اگر گفتیم که ایشان پادشاهند و مسئول نیستند، آن وقت خیانت به مملکت کرده ایم، برای اینکه ایشان در این مقامی که هستند موثر هستند و همه کار می توانند بکنند. در مملکت مشروطه رئیس الوزرا مهم است نه پادشاه. پادشاه فقط و فقط می تواند به واسطه رای اعتماد مجلس، یک رئیس الوزرايی را به کار بگمارد . . .

خوب اگر ما قائل شدیم که آقای رئیس الوزرا پادشاه بشوند، آن وقت در کار های مملکت هم دخالت کنند و همین آثاری که امروز از ایشان ترشح می کند در زمان سلطنت هم ترشح خواهد کرد، شاه هستند، رئیس الوزرا هستند، فرمانده کل قوا هستند، بنده اگر سرم را ببرند و تکه تکه ام بکنند و آقا سید یعقوب هزار فحش به من بدهند زیر بار این حرفها نمی روم. . . آقای سید یعقوب! شما مشروطه طلب بودید، آزادیخواه بودید، بنده خودم شما را دیدم که بالای منبر می رفتید و مردم را دعوت به آزادی می کردید. حالا عقیده شما این است ....

پس چرا خون شهدای آزادی را بی خود ریختید؟ چرا مردم را به کشتن دادید؟می خواستید از روز اول بگويید که ما دروغ گفتیم و مشروطه نمی خواستیم، آزادی نمی خواستیم. یک ملتی است جاهل و باید با چماق آدم شود! . . ."


۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

همه مادران من

     مرحوم پدرم چندین بار ازدواج کرده است، در واقع به طور دقیق ایشان چهار بار و نصفی ازدواج کرده است. ازدواجهای ایشان که قاعدتا تاثیر تعیین کننده ای بر زندگی خانواده ما داشته است قصه مفصلی دارد که با ملاحظات (خود سانسوری پاستوریزه) چندی هم همراه است اما به هر حال من تا جایی که جایش (منظورم به خودم است سو تفاهم نشود) درد نگیرد روایت را باز می کنم.
    
      پدرم در اوائل جوانی و شاید هم نوجوانی قبل از عزیمت به عراق برای ادامه تحصیل، دختر خانمی به نام "سکینه" را شرعا عقد می کند و از او می خواهد تا برگشتن از سفر منتظر او بماند. سکینه خانم چشم انتظار پدرم می ماند اما طولانی شدن سفر پدرم و بی خبری از ایشان، عاشق دیگری را به صحنه می کشاند که با ادعای ازدواج مجدد پدرم در عراق و قصد او برای اقامت دائمی در آنجا زیر پای سکینه خانم می نشیند و در نهایت از بی خبری و استیصال این دختر جوان سو استفاده می کند و او را راضی به ازدواج با خود می کند، قاعدتا روحانی محترم روستا نیز با توجه به غیبت پدرم، رضای خدا ! و البته  رضای خلق خدا حاضر در صحنه، صیغه طلاق سکینه خانم را جاری و عند المجلس او را به عقد مرد مدعی در می آورد.

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

راه ناگزیر اصلاحات

این یادداشت پاسخ دیاکو است به یاداشت پیشین من با عنوان دهه شصت و اصلاح طلبان

شما اصلاحات به مثابه‌ی پروژه‌ای سیاسی را برنامه‌ای با هدف، ابزار و "زمان" معین و مشخص می‌دانید. و سخن از آمیختگی آن با اصلاحات اجتماعی را بازی اصلاح ‌طلبان عنوان می‌کنید و در عین حال از همان اصلاحات اجتماعی به عنوان برنامه‌ای شکست خورده و ناکام نام می‌برید. اما با این وجود باز هم اصلاحات اجتماعی را متاثر از سیاست های دولت اصلاحات می‌دانید.

 در ابتدا نمی‌دانم آیا عامل "زمان مشخص" برای اصلاحات سیاسی یک قرارداد معین است؟ و آیا در چنین صورتی، تمامی تلاش‌ها برای اصلاحات سیاسی به این قاعده محدود خواهند شد؟ آیا اصلاحات سیاسی که در کشورهایی هم چون کوبا و چین در سطح جامعه اعمال می‌شود را می‌توان با آنچه در جمهوری اسلامی ایران تحت عنوان اصلاحات اعمال می‌شود مقایسه کرد؟ اشاره‌ام به قسمتی است که صحبت از ساخت دو گانه قدرت و دشمن و... را توجیهی غیرقابل قبول دانسته‌اید.

 اگر اشتباه نکنم، عزت الله فولادوند است که می‌گوید سیاست برای ایرانیان همچون هوایی است که روزانه استشمام می‌کنند، یا چنان آبی که روزانه می‌نوشند و زمینی که بر آن راه می‌روند! می‌خواهم از اختلاط دائم سیاست، فرهنگ و جامعه بگویم.

شاید در جوامعی جز جهان سوم، بتوان مرزهایی معین برای این تعاریف معلوم کرد اما در ایران، این سه چنان در هم تنیده‌اند که به سختی می توان عوامل تاثیر گذار تغییرات و  وجوه مثبت و منفی هر کدام را به صورت جداگانه دریافت. ساختار سیاسی نیز از این مسئله حمایت می‌کند. سیاست ما عین دیانت ماست، و دیانت ما شیوه‌ی زندگی و تمام آن چیزی ست که بر ابعاد مختلف زندگی مان تاثیرگذار است. انتقاد از فرهنگ، انتقاد از حاکمیت و شیوه‌ی سیاست گذاری است و نقد دومی به نقد جامعه و فضایی که پذیرنده‌ی آن قلمداد می‌شده، متشبه می‌شود. حال از اصلاح کدام یک باید آغازید تا بتوان قدم مثبتی در راستای اصلاح آن وادی برداشت و اساسا در چنین فضایی اصلاحات به مثابه‌ی پروژه‌ای سیاسی، مستلزم کدام بستر و نیازمند چه شرایطی است؟ من فکر می‌کنم جامعه و مسائل عام اجتماعی بیشترین تاثیر را در روند اصلاح پذیری ساختار سیاسی دارند، چرا که حاکمیت خواه و ناخواه مجبور به پذیرش فرهنگ عامه و سیاست گذاری بر اساس آن است.

آرش بهمنی در یکی از آخرین مقالاتش در رابطه با حق سکوت کروبی و موسوی، فضای کلی جامعه را فضایی دو قطبی خوانده بود. دو کفه‌ی استبداد و دموکراسی خواهی همیشه در تقابل با یکدیگر قرار دارند. یا حتی می‌توانیم این دو کفه را به عنوان دو جبهه که یکی هوادار فضای دو قطبی است و دیگری از تکثرگرایی حمایت می کند تعریف کنیم. در چنین فضایی حتی نفس مبارزه(تلاش برای تغییر وضعیت نیز) کاملا دوقطبی تعریف می‌شود. یا به این ساخت دو گانه و عوارضش تن می‌دهیم و با پذیرش اصول و قواعد ساختار مذبور  وارد بازی می‌شویم و یا اینکه یک عدد نارنجک می‌اندازیم زیر کفه‌ی استبداد و دوقطبی خواهی و از بیخ و بن نابودش می‌کنیم. فقط بسته به میزان سنگین بودن این کفه، احتمال دارد هر چه در کفه‌ی دیگر اندوخته بودیم به هوا پرتاب شود!

قطعا هر تغییری در این زمینه، یعنی بارور کردن قطب تکثر گرایی یا دموکراسی خواهی می‌بایست پایدار و نه مقطعی باشد. شاید تعریف من از تغییر و تحول تعریف درستی نباشد، اما فکر می‌کنم با توجه به آنچه ذکر شد، یعنی لزوم تعریف بستر و شناسایی شرایط لازم، هیچ تغییری به صورت آنی صورت نمی‌گیرد و ایجاد هر تغییری نیازمند فضایی برای به بار نشستن آن تحول است. چشیدن طعم آزادی، تعریف مدنیت، تصویر دورنمایی از جامعه مدنی و ... از دستاوردهای بسیار ارزشمند دولت هشت ساله اصلاحات است که متاسفانه اغلب نادیده گرفته می‌شود.

 تعریف چنین اصول بنیادینی آیا به منزله ی برداشتن اولین قدم‌ها به سمت دموکراسی نیست؟ آیا تغییر نگرش غالب، به عنوان نگاهی استبداد زده، به سمت چنین دیدگاه و تعاریفی یک تغییر پایدار است یا مقطعی؟ البته شاید بگویید این اتفاق ربطی به نفس دوره اصلاحات ندارد، و به هر حال اتفاق می‌افتاد. اما به وجود آمدن این نگاه، به عنوان تغییری اساسی در فرهنگ عامه‌ی جامعه که رعشه‌ی بزرگی نیز به حاکمیت وارد کرد، بدون اقدامات دولت اصلاحات در زمینه‌ی توسعه سیاسی و فرهنگی عملا ناممکن بود.

قصدم حمایت کورکورانه از خاتمی نیست، انتقادات بسیاری  نه تنها به سال‌های ریاست جمهوری وی بلکه مواضع فعلی‌اش نیز وارد است. چه بسا بسیاری از افعال و مواضع وی و همراهانش هرگز قابل قبول نبوده و نیست. اما وجود ایشان و بسیاری از اظهار نظرهایش با وجود همه‌ی معایبش به همین روند کند دموکراتیزه شدن ایران کمک می‌کند.

در ادامه ارائه چهره رحمانی از دین در عرصه ی سیاسی و در چهارچوب جمهوری اسلامی را گزاره ای پارادوکسیکال نامیده اید.  اگرچه شکی در تضاد دموکراسی با نگاه های ایدئولوژیک نیست اما کدام یک نافی قواعد دیگری هستند؟ شاید ذات بنیان های ایدئولوژیکی همچون اسلام، پذیرنده ی قواعد دموکراسی نباشند اما مگر نه این که یکی از قواعد دموکراسی رواداری میان ناسازگارهاست؟ و آیا دموکراسی نمی تواند جایگاهی را برای دین در جامعه تعریف کند؟ دموکراسی قابلیت رواداری با دین را داراست و با توجه به تفاسیر جدیدی که توسط روشنفکران دینی مطرح می شود اسلام نیز تا حدودی مجال این رواداری را می دهد.

حالت ایده آل اگرچه یک سیستم کاملا سکولار باشد، اما چنانچه دکتر سروش هم می گوید این به عنوان اولین گام و اولین قدم نمی تواند نتایج مثبتی به بار آورد، و چه بسا حرکات و اشاعه ی باور های رادیکال ولو به قصد رسیدن به دموکراسی حداکثری، ضربه ی بزرگی به روند دموکراتیزه کردن جامعه خواهد زد، چرا که این رویه بیش از آن که به تلاش برای ترویج تکثر گرایی برآید، به دوقطبی تر کردن فضای جامعه کمک می کند.

دکتر بشیریه در جای دیگری از همین دموکراسی حداکثری و حداقلی سخن می گوید (اگر اشتباه نکنم در گذار به دموکراسی)، و تلاش برای رسیدن به دموکراسی حداکثری در کشورهای جهان سوم را عموما به محکوم به شکست می داند و دموکراسی حداقلی را جایگزین تعریف پیشین می داند. یک کشور ممکن است جمهوری باشد، دموکراتیک هم باشد، اما جمهوری دموکراتیک کنگو باشد!

اما چرا تلاش برای "ارائه چهره رحمانی از دین در عرصه سیاسی و در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی" رویه  قابل دفاعی است.  همین چند شب پیش مسیح علی نژاد به نکته ی جالبی اشاره کرده بود. "ما با کشوری روبرو هستیم که بسیجیانش با اعتقاد آدم می کشند، جمعیت هرچند هزار یا میلیون نفری که در نه دی به خیابان  می آیند، لزوما به قصد کیک و ساندیس مرگ بر ضد ولایت فقیه نمی گویند،" کم نیستند در همین دانشگاه ها، دانشجویانی که تنها گذاشتن رهبری را نشانه ای  بر کوفی بودن انسان می دانند. شما با پنج، چهار، سه یا اصلا یک میلیون هوادار احمدی نژاد چه می کنید؟ در کوره های آدم سوزی می سوزانیدشان یا به وادارشان می کنید تا در اردوگاه های کار اجباری بردگی کنند؟

بیایید فرض کنیم این انسان ها در صورت قرار گرفتن در اقلیت، توانایی و انگیزه برای مشارکت و کنش سیاسی در جامعه را نداشته باشند (که البته تجربه ثابت کرده که چنین نیست و حامیان این جبهه اغلب مستمسک شیوه های بسیار خشونت آمیزی هم می شوند)، با این حال و با  در نظر گرفتن این فرض نیز مگر ما ایران را برای همه ایرانیان نمی خواهیم؟ حال شیوه گفتگو با این قشر بنیادگرا چگونه باید باشد؟ تحجرشان را توی سرشان بزنیم و اسمش را بگذاریم تلاش برای تحقق دموکراسی؟!

به راستی که هیچ کاری در این دنیا، مشکل تر و پیچیده تر از پیدا کردن راهی برای دیالوگ با بنیادگرایان نیست! اما آیا هیچ وجه اشتراک و نقطه ای وجود ندارد که بتوان گفتگو را با این طیف آغاز کرد و یا حداقل شیوه ای برای زیست مسالمت آمیز با این مردمان یافت؟ اسلام رحمانی یکی از همان نقاط شروع است که جمله مسلمانان به آن معتقدند. 

اما این اسلام رحمانی چیست؟ اسلامی که هیچ توجیهی را برای دروغ نمی پذیرد. اسلامی که بخشش و دوست داشتن را اولین شروط برای مسلمانی می داند و خدایش همیشه و در هنگام آغاز هر سخنی، بخشنده، بخشایشگر و مهربان است. اسلامی که ربودن خلخال از پای پیرزنی یهودی حتی در شرایط جنگ را نیز روا نمی داند. دین همان نقطه آغاز است. موضع گیری بسیاری از مراجع تقلید و روحانیون در چند سال اخیر، از موفق بودن تلاش برای اشاعه اسلام رحمانی خبر می دهد.

شاید بی ربط هم نباشد اگر نگاهی به دومین  بخش یادداشت های سیدضیاالدین نبوی بیندازیم که اخیرا به بیرون از زندان کارون اهواز راه یافته و منتشر شده است. ضیا زمانی که به همراه میلاد اسدی، عبدالله مومنی، علی ملیحی، دکتر تاجرنیا و چند تن دیگر به اتاق یک بند 350 می روند با جمعی شش نفره از زندانیان القاعده روبرو هستند. ضیا بزرگ ترین مشکل با این زندانیان را دیالوگ با آنان می داند، اما به شیوه ارتباطی دکتر تاجرنیا اشاره می کند که سعی دارد وجوه مشترکی با این زندانیان بیابد، مسائل زندگی ساده روزمره برای این زندانیان، همان نقطه مشترک است. سخن از به رسمیت شناختن این قشر است.

اما چرا تلاش برای به کار بستن این باور در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی و اصرار بر حمایت از قانون اساسی آن موجه است. دکتر بشیریه تعریف دموکراسی و جامعه دموکراتیک را ملزوم به چند اصل مشخص می داند؛  بدون شک "اصالت قرارداد" و "قانون اساسی" از اساسی ترین این مولفه ها هستند. پذیرش همین اصول نیز نیازمند همان شرایط و بسترهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خاصی است که پیشتر گفته شد. اما متاسفانه از لزوم قانون مداری  به عنوان یکی از پارامترهای جامعه دموکراتیک بسیار کم گفته اند، البته خوشبختانه در دو سال اخیر و به یمن تولد جنبش سبز، تلاش برای اشاعه ی فرهنگ قانون مداری نیز به یکی از اصول این جنبش فراگیر تبدیل شده است.

سخن از فرهنگی است که می گوبد عقلانیت باید در راس قوه ی حاکمه قرار داشته باشد. سخن از فرهنگی است که قانون اساسی را ضمانت آن عقلانیت می داند. قانون اساسی جمهوری اسلامی دارای تناقضات و ایرادات بسیاری است و چنان که موسوی، کروبی و رهنورد نیز بارها به این مسئله اشاره کرده اند این قانون می بایست تغییر کند. اما در وجود، تعهد و التزام به قانون شکی نیست. از آنجا که هیچ محور مشخص دیگری در حال حاضر برای ترویج قانون مداری وجود ندارد، راه دیگری جز اصرار بر اجرای همین قانون اساسی فعلی که انصافا دارای ظرفیت هایی برای بهبود شرایط نیز هست، نداریم.

به عبارت دیگر سخن از حرکت (حرکت روبه جلو و به قصد بهبود شرایط) در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی زدن، به عقیده من تلاشی برای ترویج فرهنگ قانون و قانون گرایی ست. چرا که محور دیگری در این باب وجود ندارد. عقلانیت و آزادی نیازمند وجه الضمانی ست به نام قانون اساسی. نمی توانیم دم  از آزادی و آزادی خواهی بزنیم اما قانون را به فردا حواله کنیم. قانون مداری را باید تمرین کرد و در اشاعه فرهنگش نیز کوشید.

حرف درباره ویژگی های فردی اصلاح طلبان بسیار است. حرف های شما حرف دل ما نیز هست خیلی وقت ها. اما موسوی و کروبی، و اطرافیانشان که بسیاری از اصلاح طلبان باشند اولین قدم ها را به سمت دموکرات شدن برداشته اند. 

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

دهه شصت و اصلاح طلبان

قصه ما و دهه شصت قصه تلخی بی پایانی است که نکبتش با مایی که ان دهه نکبت را با خون و گوشتمان تجربه کرده ایم تا ابد خواهد ماند. اما مسئله فقط خاطره تلخ نسلی تباه شده نیست، اجازه بده تیتر وار به چند نکته اشاره بکنم:

اصلاحات به مثابه پروژه ای سیاسی، برنامه ای با هدف گذاری  مشخص و با ابزار مشخص و در بازه زمانی معینی است. انچه شما برنامه چند ده ساله خوانده اید پروسه اصلاحات اجتماعی است و نه پروژه سیاسی اصلاحات. اینکه چرا پروژه اصلاحات اجتماعی (که متاثر از سیاستهای دوران موسوم به اصلاحات در ایران شتاب و سو گیری اشکاری یافته بود) شکست خورده یا ناکام مانده و یا کند شده است دلایل فرهنگی ، هویتی و ساختاری متعددی دارد و ساختار سیاسی (حکومت مستقر) در قیاس با سایر پارامترها کمترین نقش را در ان ناکامی ایفا می کند. یکی از رندیهای اصلاح طلبان خلط مبحث اصلاحات اجتماعی و اصلاحات سیاسی است. این خلط مبحث قاعدتا کمک می کند تا ناکامیهای سیاستهای حکومتی معطوف به اصلاحات سیاسی به مشکلات اجتماعی تحویل شود و ارزیابی دست اندرکاران ناممکن یا مخدوش شود. 

دولت خاتمی به شتاب گرفتن اصلاحات اجتماعی در ایران ( که پروسه طبیعی جامعه ای در حال رشد است) کمک زیادی کرد و  در موارد اندکی نیز با تحمیل هزینه های اضافی در روند طبیعی ان ایجاد اختلال کرد اما در مجموع نسبت این دولت با اصلاحات اجتماعی مثبت بود اما اصلاحات سیاسی پروژه ای اساسا حکومتی است که ناکامی یا موفقیت در ان هر چند متاثر از عوامل متعددی است اما در درجه اول به حکومت مجری این اصلاحات بر می گردد. 

در معنایی که از ان سخن رفت اصلاحات همچنین معطوف به تغییرات پایدار است نه تغییرات مقطعی برگشت پذیر. تغییرات درخشانی که شما از ان سخن گفته اید در واقع بسیار امیدوار کننده و در قیاس با گذشته جمهوری اسلامی شگفتی اور بود اما ان تغییرات نه پایدار که مقطعی و جوانمرگ بودند. این که ساخت دوگانه قدرت و دشمنان و کیهان و ... مانع از پیروزی اصلاحات شدند پس ما مقصر نبودیم عذر تقصیری کودکانه و ناشی از ساده .لوحی و یا عذر تقصیری رندانه و ناشی از ... است. اصلاحات ا ساسا تلاش برای تغییر شرایط، ساختها و روندها در وضعیتی است که مخالفانی هم وجود دارند که اصلاحات به زیان ایشان است و تلاش می کنند مانع از تحقق اصلاحات شوند.

دولت خاتمی و تیم همراه او در شروع بسیار موفق نشان دادند چون دشمن و مخالفان ایشان در شوک ناشی از شکست به سر می بردند و عملا هیچ واکنشی نشان نمی دادند اما در ادامه بیداری مخالفان اصلاحات با بی برنامه گی و سردرگمی رهبران اصلاحات توام شده و ان تغییرات موفق که امید می رفت به تغییراتی پایدار تبدیل شود، یک به یک به حاشیه رانده شده و از میان رفتند. در پیروزی و یا در هر شکستی در درجه اول ما یعنی عامل حاضر در صحنه مسئولیت دارد و عوامل بیرونی و سایر فاکتورها نقش ثانوی دارند. اصلاح طلبان در قدرت نه تعریف درستی از اصلاحاتی که در پی ان بودند داشتند و نه تکلیف خود را با موانع ساختاری اصلاحات روشن کرده بودند. در واقع ایشان یا دچار تعارف بودند و یا نگران نتیجه ای که هیچ براورد روشنی از ان نداشتند.

این واقعیت که نتیجه غایی اصلاحات در یک نظام غیر دمکراتیک دمکراتیزه کردن ساخت قدرت و تغییرات ساختاری در نظام سیاسی است انها را هراسان و سر درگم کرده بود . ایشان در پی ارائه چهره ای رحمانی از دین در عرصه سیاسی و در چارچوب جمهوری اسلامی بودند که البته در ذات خود امیدی محال و تلاش برای تحقق گذاره ای پاردوکسیکال بود . دین در عرصه سیاست به مثابه امر ایدئولوژیک نمی تواند با قواعد دمکراتیک که اساسا غیر ایدئولوژیک و نامتعین هستند سازگار شود.ساخت نظام سیاسی جمهوری اسلامی هم اجازه چنان تغییراتی را نمی دهد. همانطور که دکتر بشیریه در زمان خود به روشنی به این موضوع که اصلاحات به بن بست قانون اساسی برخورد کرده است اشاره کرد. در واقع هم تعریف ایشان از اصلاحات از ابتدا دچار مشکل بود.

به بیان دیگر تغییر یک نظام سیاسی به شیوه ای تدریجی و با راهکارهای مسالمت امیز اساسا یک امر اصلاحی است اما ایشان از همان ابتدا هر گونه تغییر معطوف به ساختار را رادیکال و تندروانه ارزیابی کردند که البته ناشی از فهم غلط ایشان از اصلاحات و نتیجه غایی ان بود. ان تغییراتی که ایشان در پی ان بودند به طور بدیهی برگشت پذیر و موقتی بودند چون ایشان اصلاحات را به نمایش و نماسازی تقلیل دادند.

از این منظر مشخص می توان به ارزیابی سردستی از اصلاحات و حاملان ان نشست و درباره جایگاه انان در حرکات اصلاحی امروز و فردا  نه به عنوان مجموعه ای از افراد بلکه همچون کلیتی حقوقی بحث کرد. از این زاویه اصلاح طلبان دیروز دقیقا به این دلیل که تا کنون نقد درستی از دلایل عدم موفقیت خو در عرصه عمل ارائه نداده اند و تنها با مقصر جلوه دادن "دیگران" در صدد تبرئه خود بر امده اند نمی توانند و صلاحیت میدان داری حرکت اصلاحی دیگری را ندارند. این حکم عدم صلاحیت نه تجویزی اخلاقی که تشخیصی توصیفی است و نه فردیت ایشان که عملکرد ایشان در عرصه اصلاحات را مدنظر دارد و ان را مبنای قضاوت قرار می دهد. 

اما نکته دیگری که عدم موفقیت اصلاح طلبان را در عرصه عمل تا حدی توضیح می دهد و ما را به بحث دهه شصت هم پیوند می دهد خصوصیات فردی حاملان و مدعیان اصلاحات است.

حاملان و مدعیان اصلاحات باید به انچه می گویند باور داشته باشند یا دستکم برای تحقق ان عزم راسخی داشته باشند. سوال اینجاست که چگونه می توان به کسی که تکلیف خود را با گذشته متفاوت خود روشن نکرده است برای پی گیری اهدافی کاملا متفاوت از دیروزش اعتماد کرد؟ زمانی که با دو چهره متفاوت از یک فرد روبرو هستیم قاعدتا باید بدانیم کدام چهره او چهره غالب است و کدام چهره در مقام نقد خویشتن و رشد فکری تحول یافته و به کناری گذاشته شده است؟

سنت نقد خویشتن و پذیرش مسئولیت در ایران نه سنتی ضعیف که اساسا سنتی نایاب و و ناموجود است. این نقد خویشتن البته ربطی به ان خودشکنی های بیمارگونه رایج در گروهای مارکسیستی ندارد. انچه اینجا مدنظر است قبول مسئولیت اعمال و شهامت اخلاقی روبرو شدن با گذشته متفاوت خویش است.

چنان این بیماری مهلک فرافکنی و فرار از مسئولیت و مقصر تراشی در فرهنگ بیمار ایرانی ریشه دوانیده و عادی شده است که سوال از نقش افراد در عرصه عمومی در گذشته فرد به "انتقام گیری و ویران سازی " معنا می شود.این چه استدلالی است که که در ان دوران همه مقصر بوده اند پس دیگر کسی نباید از من بپرسد نقش من چه بوده است. چگونه و با چه متری می توان مشخص کرد زمان پرسیدن این پرسش چه وقتی است و اصلا با چه معیاری پرسشگری من بی ربط و بی موقع ارزیابی می شود یا به عقده های داشته و نداشته ام تحویل می شود؟ 

در دوران نکبت اعدام های سیاسی پس از انقلاب و کشتارهای ابتدای دهه شصت و اعدام های شصت و هفت و سرکوبهای کردستان و گنبد و این همه سالهای نکبت و سیاه خیلی ها مقصر بوده اند و همه انها هم باید پاسخگو مسئولیت پذیر باشند و این البته به معنی انتقام گیری و کشتن و سوزاندن نیست. اصل ببخش و فراموش نکن که در بهترین نمونه تاریخی خود در افریقای جنوبی به بهترین نحو ممکن در بوته عمل موفق از اب در امد پیش روی ماست. پرسش نه برای انتقام که برای ساختن حافظه تاریخی است که ما به لطف سکوت، ابهام و گذشت بی پرسش و تعارف و مجامله جاهلانه از .ان بی بهره بوده ایم و هنوز بی بهره مانده ایم .حافظه تاریخی ملی حافظه تک تک شهروندانی است که شعور پرسیدن و شهامت شنیدن پاسخ های تلخ را دارند. 

پرسش از مسئولیت های گذشته مدعیان امروز دمکراسی نه نبش قبر گذشته که تلاشی برای برساختن حافظه تاریخی است که فاجعه را مرور می کند و با یاداوری ان مانع از تحقق مجدد ان می شود. بودند کسانی که در همان سالهای قبل از  انقلاب از سوابق اظهار نظرها و اعمال غیر دمکراتیک رهبران و امام انقلابیون می گفتند و اظهارت مردم پسند و مواضع دمکراتیک ایشان در روزهای قبل از انقلاب را با توجه به سوابق ایشان غیر قابل قبول و جای شک می دانستند ، اما همان زمان نیز انقلابیون هرگونه پرسش در شرایط انقلابی را تفرقه بین صفوف انقلابیون و مشکوک و ناموقع ارزیابی می کردند. 

ما این تجربه دم دست را فرو گذاشته ایم و دوباره داریم همان راه را می رویم. این البته فاجعه است چرا که مواضع دمکراتیک امام انقلابیون در پاریس بسیار مترقی تر از مواضع مدعیان امروزی است اما فردای پیروزی او به مواضعی عمل کرد که پیشتر بدان اعتقاد داشت و مقید بود. 

امروز و نه فردا باید از خودمان و از رهبران و فعالین ساسی مان بپرسیم که دیروز و امروزمان چه سنخیتی با هم دارند و ما چه نسبتی با گذشته خودمان برقرار می کنیم و چگونه به ارزیابی ان می نشینیم. 

تاخیر در طرح این پرسش و یا ترس از طرح ان و یا بی پاسخ گذاشتن ان یا ناشی از جهل به اهمیت تاریخی است که همه ما در ساختن ان نقش داشته ایم و اکنون باید به نقد ان بنشینیم و یا عامدانه و برای پنهان کردن حقیقتی است که از اشکار کردن واهمه داریم.

ادمهایی با گذشته مبهم و با ادعاهای بزرگ ادمهای مناسبی برای عرصه عموم نیستند. 

پی نوشت: عباس عبدی مثال خوبی برای لمپنیسم اصلاح طلبانه است. لمپنیسمی که ظرف زمان را به اندازه سایز خود تقلیل می دهد . او در گفتگویی درباره تسخیر لانه جاسوسی تاکید می کند که از ان حرکت دفاع می کند و اگر به ان زمان برگردد دوباره همان کار تکرار خواهد کرد و موضوع را به ظرف زمانی حادثه تاویل می کند. اینجا ظرف زمانی یعنی اندازه بلوغ فکری و رشد یافتگی این ادم چرا که در همان زمان هم اشغال سفارتخانه یک کشور خارجی عملی ماجراجویانه، احساساتی و نابخردانه و بر خلاف منافع ملی بوده و بسیاری کسان هم در همان زمان بر نادرستی ان حرکت تاکید می کنند اما عباس عبدی چنان از ظرف زمان سخن می گوید که گویی در ان زمان تسخیر سفارتخانه های خارجی امری رایج و متداول بوده است.

سعید حجاریان هم یکبار در صبح امروز در پاسخ به پرسشی از اقدامات نظامی و امنیتی در کردستان در دهه شصت دفاع مطلق کرده و انهارا تابع شرایط زمانی دانسته بود. این مرض واگیر شرایط زمان و ظرف زمانی چماق خوبی شده تا هر نقدی را با ان تخطئه کرده و به حاشیه برانند.

یک نمونه جالب دیگر در این باره نقدی بود که گنجی بر سویه های زن ستیزانه ، ایدئولوژیک و مخالف با گفتمان حقوق بشر در آثار و دیدگاههای شریعتی نوشته بود . رهروان علی شریعتی بلافاصله دست به کار شدند و با این استدلال که گنجی بدون لحاظ کردن شرایط زمانی و ظرف زمانی که شریعتی در ان می زیست به نقد او دست زده و از ایده های امروزی برای تخطئه شریعتی بهره برده است سعی کردند نقد گنجی را بی اساس و جلوه دهند. البته این مدعاها مضحک است و بر این توهم استوار است که چون ما امروز در ایران با بحث های فمینیستی یا گفتمان حقوق بشر اشنا شده ایم و یا با مضرات تفکر ایدئولوژیک اشنا شده ایم پس این بحثها تازه هستند این  منتقدان تجاهل العارف می کنند چون به یقین می دانند که شریعتی که با دو زبان فرانسوی و انگلیسی اشنایی داشت و در دیار فرنگ درس خوانده بود حتما با ان افکار هم اشنا بوده و لذا نمی توان خودمان را معیار ظرف زمان قرار دهیم و با سایز خود به اندازه گیری جهان برویم.