۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

تولد

بالاخره باید از جایی شروع کنم و مشکل همینجاست چون ان "جا" را نمی توانم پیدا کنم. دانش اموز که بودم یکی از مشکلات همیشگیم در درس انشا نوشتن مقدمه بود. من در واقع راه حلی فوری برای این مشکل یافته بودم اما متاسفانه راه حل من هر سال تنها یک بار کاربرد داشت. هر سال  (دوره راهنمایی و دبیرستان) اولین انشا من با این مقدمه شروع می شد: " من همیشه برای نوشتن مقدمه مشکل داشته ام، اصلا نمی دانم چگونه می توان مقدمه ای نوشت که توجه خواننده را به مطلب جلب کرد و یا ارتباط درستی به مطلب داشته باشد.

اصلا من نمی دانم وقتی می توان صاف و ساده رفت روی اصل مطلب، نوشتن مقدمه چه ضرورتی دارد. به هرحال مطلب انشا من درباره ... " (مضمونی شبیه به این) الان هم حداقل برای مطلب اول این وبلاگ جدید همین مقدمه بی ربط احتمالا کاربرد دارد و اگر هم نداشته باشد کاریش نمی توان کرد.

تولد
تصور نمی کنم تولد من حادثه مهمی در زندگی مرحوم پدرم بوده باشد. در واقع من فرزند دوازدهم خانواده و البته با در نظر گرفتن فرزندان فوت شده احتمالا فرزند بیستم پدرم بوده ام. پدری احتمالا 58 ساله را در نظر بگیرید که برای بار بیستم و بلکه هم بیشتر صاحب فرزند می شود، فرزندی که ممکن است خدا به او ببخشد و برایش نگه دارد یا پس از مدت کوتاهی مرجوعش کند، خوب به نظر بدیهی است که تولد من برای ایشان نه یک اتفاق خوب یا مفاهیمی شبیه به این که تنها تولد کودکی دیگر و در نهایت خواست خداوند بوده است. (برای آدمی به جد مذهبی)


من فرزند پنجم مادرم هستم. او در ان زمان صاحب سه پسر بود و تنها دخترش هم در سه سالگی فوت شده بود و احتمالا بسیار خوشوقت می شد که این پنجمی دختر می شد، اما خوب نشد و ایکاش شده بود که من جز دردسر چیزی برایش نداشته ام. به هر حال در چنین وضعیتی، تولد من اما حداقل برای سه نفر حتما اتفاق مهم و البته تلخی بوده است. مصیبت زده اول برادری است که تنها یک سال از من بزرگتر است که متاسفانه با ورود من هم جایش در اغوش مادر تنگ شده و همه سهمیه شیرش نصف شده است، دیگری برادری سه ساله است که هنوز با مصیبت تولد برادر سومیه که تمام توجه مادر را به خود معطوف کرده است کنار نیامده باید این عنتر چهارمی را هم تحمل کند و اخری هم برادری 7 ساله است که باید در کار مواظبت از کوچکترها کمک حال مادرش باشد و طبعا مسئولیت هایش به ناحق بیشتر و زمان تفریح و کودکی اش کمتر شده است.( متاسفانه بار مسئولیت برادران کوچکتر که انگار ایفای نقش برادر کوچکتر بدجور با مزاجشان سازگار شده است همچنان بر شانه های او سنگینی می کند.)

من نمی دانم احساس سایر برادران و خواهرانم و البته دو مادر دیگرم نسبت به تولد من چه بوده است و البته به احتمال زیاد احساس خاصی نداشته اند چون زاد و ولد در خانواده ما نه امری جالب توجه و هیجان انگیز که قریب به یقین حادثه ای از فرط تکرار کسل کننده بوده است.

به هرحال در چنین وضعیت تراژیکی به دنیا امدن نمی تواند چندان "چیز" جالبی باشد چیزی که بتوان خاطره ان را هر سال با خوردن کیکی و فوت کردن چند شمع گرامی داشت، البته به شرطی که تاریخ تولد درست و درمانی هم داشته باشی، چرا که به نظر می رسد وقتی که بر اساس شناسنامه تقریبا تمام فرزندان خانواده اول فروردین متولد شده اند یک جای کار عیب دارد (البته نمی دانم دقیقا کجای کار) مگر این که فرض کنیم مرحوم پدر بر اساس علم لدنی براوردهای مشخصی داشته و بنا بر حکمتی شناسنامه همه یا تقریبا همه فرزندان را به تاریخ تولد اول فروردین درآورده است.

این روایت احتمالا که نه بلکه اصولا باید با یاداوری ماهها و سالهای پیش از تولد من شروع می شد اما حس ناخوداگاه نادیده گرفتن تاریخی که تو را خوداگاه نادیده گرفته اجازه نمی دهد قصه را اغاز طبیعی خود بازگو کنم. حالا به انجا هم می رسیم که به قول فردوسی "قصه ای است پر اب چشم"

1 نظرات:

diako گفت...

بعضی ها کلا مبارکند، پس همه روزهایشان مبارک است، پس بی خیال روز تولد.

ارسال یک نظر