۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

58 سال پیش از میلاد

     مرحوم پدرم سال 1294 (احتمالا) متولد شده است. او خواهر بزرگتری داشته که به روایت شاهدانی که اکنون دیگر در قید حیات نیستند بسیار زیبا بوده است (من این همه جذابیت را قطعا از "پوره پریخان" به ارث برده ام !) ما به غیر از این عمه خانم پری نام پریچهره، عمویی هم د اشته ایم و حتی ممکن است هنوز داشته باشیم که گویا در جوانی مسافر قفقاز می شود و دیگر هیچ گاه خبری از او به خانواده نمی رسد ، پدر بزرگ نام پدرم را برای زنده نگه داشتن نام پسر بزرگش هم نام او حسین می گذارد.

 این عمو یکی از ان نوستالوژیهای خانواده ماست چرا که ما هنوز امیدواریم روزی عمو یا دست کم دختر عموها و پسر عموها از در وارد شوند، که به قول شاعر امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بالاخره ادم به امید زنده است.
    
     پدر بزرگ و مادربزرگم خیلی زود فوت کرده اند و خلیل خان فاروقی اغای روستای داشالوجه (پدر اغایان سربدار قیلسون) به دلیل سید بودن پدرم  و "پوره پریخان" متعهد به حمایت از انان می شود. پدرم به وصیت پدرش و سفارش مادرش روانه مکتب و "پوره پریخان" هم روانه خانه شوهر می شود. عمه در اوائل میانسالی دار دنیا را وداع گفته است، از او اما پسر و دختری به یادگار می ماند چون گویا عمه و شوهرعمه بدجور به اصل "دو فرزند کافیست" پایبند بوده اند.


 پسرعمه عزیز 7 سال پیش فوت کرد و دخترعمه "لالی خان " هم 3 سال پیش در حالی که شانس این را داشت که نتیجه های خود را نیز ببیند فوت کرد. اما نکته جالب در این رابطه فامیلی همین تقاوت سنی است، تفاوت سنی من و دختر عمه ام تقریبا 45 سال است. حالا تصور کنید کسی از نتیجه دختر عمه ام (8 ساله ) بپرسد "این جناب شاهد با شما چه نسبت فامیلی دارد؟" او قطعا خواهد گفت: به سن من می خورد مورخ باشم؟ حق دارد خوب، بالاخره دانستن اینکه فلانی "پسر دایی مادربزرگ مادر" تو است برای خودش چیستانی است.

     پدرم اوائل نوجوانی برای ادامه تحصیل به همراه پسر دائیش "خالو سید محمد حمیدی" عازم عراق شده (خوشبختانه ایشان عزم قفقاز نمی کند!) و در بغداد علوم دینی می خواند اما قبل از پایان تحصیل احتمالا به دلیل دشواریهای مالی به ایران برمی گردد. ایشان  البته پیش از بازگشت مدتی هم به عنوان کارگر روزمرد در جاده در دست ساخت بین دمشق و کرکوک کار می کند.

پدرم پس از بازگشت هم خوشبختانه هرگز به کسوت روحانیت در نمی اید، او ابتدا مدتی به شغل کتاب فروشی (ادعیه و قران) مشغول بوده اما پس از اینکه در امتحان سراسری تعیین سطح افراد با سواد شرکت کرده موفق به اخذ تصدیق پایان تحصیلات کلاس ششم می شود. پدرم با اخذ این مدرک به عنوان کارمند سازمان جدید التاسیس نظام وظیفه مشغول به کار شده و کار در ورمه ، سنه و سقز را تجربه می کند.

در همین دوران پدرم صاحب چندین فرزند می شوند که همه انها به استثنای خواهر بزرگترم فوت می کنند، ایشان با این باور که نفرین "مادران فرزند به اجباری رفته" ممکن است علت مرگ نوزادانش باشد خدمت دولتی را ترک کرده و البته دوران دشواری را پس از ان تجربه می کنند. دوره کوتاهی بیکاری و سپس کارهای متفرقه بسیاری از جمله کار در ادراه دخانیات و "کرت نویسی" مزارع توتون در روستاهای سقز از جمله دشواریهای این مقطع از زندگی پدرم بوده است.

     شروع کار در کاروانسرای سیف اله خان مرحله جدیدی را در زندگی پدرم رقم می زند او در انجا شروع به معامله غلات می کند و کم کم کارش می گیرد. میرزا سیف اله محمدی اولین شریک و همکار پدرم بوده که پس از دوره ای نه چندان طولانی به دلیل اختلاف سلیقه که مقداری از ان نیز به پدر میرزا سیف اله (خلیفه) برمی گردد راهشان از هم جدا می شود. میرزا هاشم اله قلی (مویدی) شریک بعدی پدرم بوده و دوره ای طولانی نیز با هم کار می کنند و به روایت میرزا هاشم و همسرش به دلیل مخالفتی که میرزا هاشم  با ازدواج اخر پدرم داشت با پدرم دچار اختلاف شده و از ایشان جدا می شود.

 پس از ان نیز مدتی میرزا خلیل فلاحی همکار پدرم می شود و در نهایت خلیفه زاده به پدرم پیشنهاد می کند که با استقرار در کاروانسرای جدید التاسیس او انجا را فعال و به اختیار خود اداره کند. او به نیابت از خلیفه زاده ان کاروانسرا را راه اندازی می کند و این نکته شایع که او در کسب و کارش صادق است موجب رونق بیش از پیش کسب و کارش شدهن و از طرف دیگر هم  دانش دینی و سواد ادبی به تدریج باعث گسترش روابط اجتماعی و نزدیکی او با علما و معتمدان شهر می شود.

ادامه دارد قاعدتا!

1 نظرات:

diako گفت...

ما منتظر سومیش هستیم به خدا

ارسال یک نظر