۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

حبیب قربانی سکوت و ترس ما

و یکبار دیگر در استانه ترس و سکوت ما ( من و تو ) ضحاک خون می خواهد و قربانی در استانه ایستاده است و چه ساده ما از مرگ سخن می گوییم که برای ما عادتی شده است شرم اور. 

خون سرخ می خواهد ضحاک و چه باک از گزینش حبیب که خون کردها و بلوچها و "دیگران" نه به سرخی خون ایشان است .در سرزمینی تاریخی و پرافتخار ! که برای اسم خلیجش کمپین های میلیونی راه می افتد و تمامیت ارض اش مقدس تر از جان ادمی وانموده می شود همیشه فرقی بین من و تو بوده است، فرقی که تلخی اش را سالهاست با هر پرنده ای که بر دار می کنید با بند بند وجودمان احساس می کنیم.

ای مدعیان دروغ  این سکوت بی شرمانه شما در این ساعتهای پیش از فاجعه برای من چه معنایی باید داشته باشد؟ ای خانم صلح نوبل صدایت چرا شنیده نمی شود؟ ای رهبران مدعی جنبش سبز ! بزرگان اصلاح طلبی! فعالان حقوق بشر ! شما چرا ساکت هستید؟

اتهامات حبیب را باور کرده اید و از ترس متهم شدن به "طرفداری از تجزیه طلبان " سکوت کرده اید ، ایا واقعیت غیر از این است؟ اگر متهم و قربانی از قبیله خودتان باشد با اطمینان از بی عدالتی و بی اعتباری دستگاه قضا می گویید و اتهامات و ادعاهای رسوای ان را باور نمی کنید و کمپینها و اعتصابها و بیانیه ها سر می دهید به ما که می رسد ترس برتان می دارد و دست به عصا می شوید بالاخره تمامیت ارضی است و کردی که ممکن است ان را به خطر افکنده باشد "تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها!

ما برای ترسمان و شما برای سکوتتان شریک این جنایت و جنایت های بی شمار دیگر هستیم و دست مان به خون اغشته است، خونی که به این راحتی پاک نخواهد شد و از یاد هم نخواهد رفت.

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه




-دوستان و همکاران معلم، فرزاد کمانگر همکار آزاده و معلم واقعی را فراموش نکنیم! حکم اعدام او در دیوان عالی کشور تائید و با توجه به نداشتن حکم زندان، حکم اعدام برای اجرا به دایره اجرای احکام زندان رجایی شهر ابلاغ شده است. ...روایت شکنجه ها و آزارهایی است که به قصد اخذ اعتراف به جرایم ناکرده بر او روا داشته اند، جلسه دادگاهی فرمایشی فرزاد که تنها 7دقیقه طول می کشد و تاکید خلیل بهرامیان وکیل ایشان بر بی گناهی فرزاد کمانگر و نبود هیچ دلیل و مدرکی در پرونده اش که اتهامات وارده بر او را ثابت کند، ...با بی تفاوتی، انفعال و سکوت خود در این شرایط حساس و این روزهای حیاتی دامن خود را به مشارکت در جنایتی که در شرف وقوع است ...

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

58 سال پیش از میلاد

     مرحوم پدرم سال 1294 (احتمالا) متولد شده است. او خواهر بزرگتری داشته که به روایت شاهدانی که اکنون دیگر در قید حیات نیستند بسیار زیبا بوده است (من این همه جذابیت را قطعا از "پوره پریخان" به ارث برده ام !) ما به غیر از این عمه خانم پری نام پریچهره، عمویی هم د اشته ایم و حتی ممکن است هنوز داشته باشیم که گویا در جوانی مسافر قفقاز می شود و دیگر هیچ گاه خبری از او به خانواده نمی رسد ، پدر بزرگ نام پدرم را برای زنده نگه داشتن نام پسر بزرگش هم نام او حسین می گذارد.

 این عمو یکی از ان نوستالوژیهای خانواده ماست چرا که ما هنوز امیدواریم روزی عمو یا دست کم دختر عموها و پسر عموها از در وارد شوند، که به قول شاعر امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بالاخره ادم به امید زنده است.
    
     پدر بزرگ و مادربزرگم خیلی زود فوت کرده اند و خلیل خان فاروقی اغای روستای داشالوجه (پدر اغایان سربدار قیلسون) به دلیل سید بودن پدرم  و "پوره پریخان" متعهد به حمایت از انان می شود. پدرم به وصیت پدرش و سفارش مادرش روانه مکتب و "پوره پریخان" هم روانه خانه شوهر می شود. عمه در اوائل میانسالی دار دنیا را وداع گفته است، از او اما پسر و دختری به یادگار می ماند چون گویا عمه و شوهرعمه بدجور به اصل "دو فرزند کافیست" پایبند بوده اند.

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

تولد

بالاخره باید از جایی شروع کنم و مشکل همینجاست چون ان "جا" را نمی توانم پیدا کنم. دانش اموز که بودم یکی از مشکلات همیشگیم در درس انشا نوشتن مقدمه بود. من در واقع راه حلی فوری برای این مشکل یافته بودم اما متاسفانه راه حل من هر سال تنها یک بار کاربرد داشت. هر سال  (دوره راهنمایی و دبیرستان) اولین انشا من با این مقدمه شروع می شد: " من همیشه برای نوشتن مقدمه مشکل داشته ام، اصلا نمی دانم چگونه می توان مقدمه ای نوشت که توجه خواننده را به مطلب جلب کرد و یا ارتباط درستی به مطلب داشته باشد.

اصلا من نمی دانم وقتی می توان صاف و ساده رفت روی اصل مطلب، نوشتن مقدمه چه ضرورتی دارد. به هرحال مطلب انشا من درباره ... " (مضمونی شبیه به این) الان هم حداقل برای مطلب اول این وبلاگ جدید همین مقدمه بی ربط احتمالا کاربرد دارد و اگر هم نداشته باشد کاریش نمی توان کرد.

تولد
تصور نمی کنم تولد من حادثه مهمی در زندگی مرحوم پدرم بوده باشد. در واقع من فرزند دوازدهم خانواده و البته با در نظر گرفتن فرزندان فوت شده احتمالا فرزند بیستم پدرم بوده ام. پدری احتمالا 58 ساله را در نظر بگیرید که برای بار بیستم و بلکه هم بیشتر صاحب فرزند می شود، فرزندی که ممکن است خدا به او ببخشد و برایش نگه دارد یا پس از مدت کوتاهی مرجوعش کند، خوب به نظر بدیهی است که تولد من برای ایشان نه یک اتفاق خوب یا مفاهیمی شبیه به این که تنها تولد کودکی دیگر و در نهایت خواست خداوند بوده است. (برای آدمی به جد مذهبی)