۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

به تمام مادران سرزمینم

 نویسنده مهمان: طاهر علی‌پور معلم کرد در تبعید    
     من طاهر علی‌پور... سه سال پیش معلم بودم٬ در سقز٬ کردستان. در انجمن صنفی معلمان کردستان شاخه سقز عضو هیات مدیره بودم...کسی مرا به خاطر می‌آورد؟... مطمئن نیستم... تنها مادرم٬ مادرم اما مرا از یاد نبرده است٬ مطمئنم.

     سه سال و ۲۱ روز پیش ایران را ترک کردم٬ در نقطه مرزی با دوست دخترم تماس گرفتم و به او یاداوری کردم که فراموش نکن هر اتفاقی که بیفتد ما همدیگر را دوست داریم. او درست ۳۷ روز پیش زنگ زد و گفت که بیش از یکسال است که دیگر مرا دوست ندارد. کسی نه... عشقم مرا به خاطر می‌آورد؟... مطمئن نیستم...


     سه سال پیش سربازان گمنام امام زمان به منزلمان ریختند٬ من در منزل نبودم. فردای آن روز به اطلاعات رفتم٬ من کاری نکرده بودم  و دلیلی برای نرفتن نداشتم. در زمان کوتاهی که در سلول ماندم تردید نداشتم که مادرم٬ دوستانم و عشقم هرگز فراموشم نمی‌کنند. در اتاق بازجویی٬ بازجو از همه چیز پرسید٬ از ضدانقلاب... کمکهای خارج از کشور... خرابکاری... اما از معلم بودنم و دلیل اعتراضات آن تابستان هیچ نپرسید. در دادگاه٬ قاضی اسمم را پرسید و مشغول انشای حکم شد. قاضی طیار وقتی برای شنیدن دفاعیات من نداشت. به ۴ سال زندان محکوم شدم. به ناچار سرزمین و خانه‌ام را ترک کردم... کردستان٬ مادرم٬ دوستانم و عشقم ... کسی مرا به خاطر آورد؟... قاضی طیار شاید...مطمئن نیستم...



     سه سال پیش در یکی از روزهای زمستان در دانشگاه مازندران در اعتراض به تعویق انجمن اسلامی دانشگاه٬ من هم چند دقیقه‌ای از سارتر و کامو و حق اعتراض سخن گفتم. دست در دست هم سرود یار دبستانی را خواندیم. فردایش مسئول خوابگاه مرا خواست و یاداوری کرد که اطلاعات پیام داده که پرونده سقز تو مفتوح است٬ پرونده خودت را سنگین‌تر نکن. مسئول خوابگاه یا برادران! اطلاعات مرا به یاد می‌آورند؟... مطمئن نیستم...


     چهار سال پیش برای همه دانش‌آموزانم در یازده کلاس در مدرسه اسلامبولی در بهارستان سقز شیرینی خریدم. من شادیم را برای رئیس جمهور شدن "مام جلال" با دانش‌آموزانم تقسیم کردم. مدیر مدرسه با من درگیر شد و تلویحا شیرینی خریدن مرا همچون اسلحه خریدن جلوه می‌داد. آن همکار مدیر مرا به یاد می‌آورد؟... مطمئن نیستم... 


     چهار سال پیش در اعتراض به تمام محدویتها٬ کمبودها و برای آینده فرزندانمان٬ من هم همپای همکارانم در اعتصاب بودم و سر کلاس درس حاضر نشدم. یکی از دانش‌آموزان پرسید چرا کلاس را تعطیل می‌کنید؟ درس نمی‌دهید؟ گفتم که درس امروز ما دفاع از حق و اصرار بر احقاق آن است. آیا امروز آن دانش‌آموز مرا به یاد دارد؟...مطمئن نیستم... 


     چهار سال پیش٬ پس از تحصن معلمان به بهانه‌ای ابوبکر پیروزی عضو هیات مدیره وقت انجمن صنفی معلمان کردستان و احمد شبانی مسئول شاخه بانه انجمن را بازداشت کردند. روز اول بازداشت٬  پیروزی را وحشیانه شکنجه می‌کنند و در پایان شب او را کشان کشان به داخل سلول برمی‌گردانند و شبانی می‌ماند و بدن خون آلود دوستش. فردایش در شهر شایع می شود که پیروزی زیر شکنجه مرده است. مادرش تمام روز را را در مقابل اطلاعات بانه به امید شنیدن خبر زنده بودن پسرش می‌ماند و می‌گرید. من با همراهی هادی یزدانی دبیر وقت انجمن صنفی همان شب به دیدن مادر ابوبکر رفتیم. او تلخ نگاهمان کرد و در واکنش به اظهار همدردی ما فقط گریست و ما چیزی برای گفتن نداشتیم. آیا مادر ابوبکر مرا به یاد می‌آورد؟... آری مطمئنم او از یاد نمی‌برد و مادرم هم.
   
به مادر فرزاد٬ به مادر عدنان٬ به مادر هیوا٬ به مادر انور٬ به مادران داغ دیده کرد٬ به مادران خاوران٬ به مادران ۸ هزار قربانی تابستان ۶۸ و به تمام مادران سرزمینم که گویی ناخواسته در داشتن داغی بر دل٬ با هم هم‌پیمان شد‌ه‌اند و نمی‌توانند فراموش کنند چه می‌توانیم بگوییم؟ ما چه قدر فرزندان بدی هستیم و فراموش‌کار٬ ما همه چیز را فراموش می‌کنیم... دوستانمان٬ عشق‌هایمان و تاریخمان و حتی رنج مادرانمان را...


          چرا در این جغرافیا؟ چرا در این تاریخ؟ مادر تو همزاد فرزندانت٬ درد را و رنج را زادی و اگر هم نخواستی نه هم‌پا که پیش از فرزندانت بزرگ شدند!
    
     و اینک و دیروز و شاید فردا٬ درد استخوان سوز عقربه‌های ساعت٬ لحظات و ثانیه‌ها برای مادر فرزاد٬ مادر عدنان٬ مادر هیوا٬ مادر انور و تمام مادران سرزمینم ...


     چگونه خدا چگونه می‌توان این عقربه‌های لعنتی ساعت را...
نجات دهنده در گور خفته است...


ما بی چرا زنده گانیم...

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 1:23 شماره پست: 16

0 نظرات:

ارسال یک نظر