۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه

در ضرورت تقدس زدایی

      مطلب زیر بخشی از مقاله (یا نامه)ی یکی از رهبران کرد است که خطاب به افکار عمومی (یا مخاطبان خاص) نوشته شده است. متن کامل این مقاله را می توان در اینجا دید.(تاکیدها از من است)

"... در دفاعیات من حاکمیت بر اصطلاحات در سطحی پیشرفته است. سطح من در علوم اجتماعی از سطح "والرشتاین" کمتر نیست، حتی پیشرفته‌تر از اوست. در دفاعیات بنیان نظام حفظ می‌شود. باید حقوق فیلسوفان را داد، آن‌ها تلاش بزرگی به خرج دادند، فعالیت‌های مهمی انجام دادند. فلسفه‌ی اخلاق برای من بسیار مهم است. در مورد محمد چیزهایی خواهم گفت. به نظر من حضرت محمد شخصیت بسیار مهمی است که به او خیانت کرده‌اند.

غربی‌ها بهتر از شرقی‌ها حضرت محمد را تشریح کرده‌اند. این موضوع مهمی است، من این موضوع را شرح خواهم داد. پس از آن مجددا به موضوعاتی که با خاورمیانه مرتبط هستند، اشاره خواهم نمود. به نظر من دفاعیات اخیرم راهگشای مباحث مهمی خواهد بود. این کتاب مهم‌ترین دستاورد دوران امرالی است. دستاورد مهمی در دنیای اندیشه است. فکر کنم در میان محافل فکری نیز بسیار مورد بحث قرار خواهد گرفت. موارد ناقص مارکس را برطرف نموده و خطاهایش را اصلاح می‌نمایم.


اگر ترجمه انگلیسی این کتاب مرا همراه با سلام‌هایم برای والرشتاین بفرستید، خوب خواهد بود. اگر "مورای بوکین" زنده بود، یک نسخه را هم برای او می‌توانستیم بفرستیم. برای اندیشمندان مهم دیگری که در قید حیات هستند نیز می‌توان فرستاد. اگر "گونتر"[گراس] زنده باشد، می‌توان برای او نیز فرستاد، سلام‌های مرا نیز بفرستید. اگر این دفاعیاتم را برای مرکز انتشاراتی که در انگلستان دفاعیات قبلی‌ام را منتشر کرده بود، بفرستید باید به نام من نامه‌ای نوشته و سلام‌هایم را به آن‌ها برسانید. منتظرم که این مرکز انتشاراتی پیشنهادات و انتقادات خویش را در مورد کتاب برایم بفرستند. ...."

 قبل از پرداختن به این مطلب٬ اشاره به یک نکته ضروری است:

هویت طلبان یا ناسیونالیستها٬ معمولا با اتکا به این باور که "بیان مشکلات موجود در جبهه خودی و یا انتقاد کردن از ضعفهای رهبری خودی در زمان مبارزه برای کسب حقوق در عرصه عمومی٬ موجب سواستفاده غیرخودی ها  شده و اساسا ما را از تمرکز انرژیمان بر دشمن اصلی باز می دارد" مخالف انتقاد از جریان خودی بوده و البته در مورد رهبران این مخالفت شدیدتر نیز می باشد. 


جدا از اینکه این باور از منظر"ارزش معطوف به هدف" در حالت کلی می تواند درست باشد٬ مطلق کردن آن همچون "یک ارزش غایی و خدشه ناپذیر" خطرناک بوده و به تبدیل رهبران ملی در زمان مبارزه به دیکتاتورهای آینده در زمان کسب قدرت منجر می شود. رعایت این خط قرمز عدم انتقاد همچون یک "اصل مسلم" همچنین به استبدادپذیری در میان پیروان جلوه ای طبیعی بخشیده و به امکان حذف رفتارهای دمکراتیک در تشکیلات و در فردای پیروزی٬ در جامعه می انجامد.


 اگر چه تشکیلات سیاسی به دسیپلین و نظم نیاز مبرم دارد اما عدم اهتمام جدی به جدا کردن شاخه نظامی و سیاسی از یکدیگر در احزاب انقلابی و آزادیخواه  جهان سوم (و از جمله کردها) موجب تسری قواعد تشکیلات نظامی به شاخه سیاسی شده و روند سیاست دمکراتیک درون حزبی را (که برای پویایی آن و آینده اجتماعی که نمایندگی آن را بر عهده دارد٬ ضروری است) به بن بست می کشد.

     با فرض پذیرش کلیت استدلال بالا٬ می توانیم بکوشیم بدون پیش داوری و با گذر از تعصبات ایدئولوژیکمان نگاهی منصفانه به گزیده مقاله بالا بیندازیم و از خود بپرسیم این خود شیفتگی و خودبزرگ بینی تئوریک نزد نویسنده آن چه معنایی دارد؟ به بیان دیگر چرا این رهبر موفق نظامی و سازمان دهنده استثنایی٬ به این باور می رسد که یک فیلسوف وجامعه شناس تئوری پرداز هم هست؟


      آیا این که در تشکیلات سیاسی متعلق به این رهبر چند هزار صفحه کتاب (بدون حتی یک رفرنس) ایشان به عنوان منابع تئوریک و ایدئولوژیک به هزاران عضو تشکیلات آموزش داده می شود و هیچ انتقاد و پرسشی هم مطرح نمی شود و مجموعه ای از گزاره های منفرد و بدون ارتباط مفهومی هم به عنوان فلسفه رهبر مطرح می شوند در این خودشیفتگی نقشی ندارد؟


      آیا این واقعیت که تا زمانی که رهبر در درون تشکیلات حضور دارد هر کدام از یاران که در زندان و زیر شکنجه ابراز ندامت می کنند به آسانی توسط رهبر به خیانت متهم می شوند و هر کدام از یاران که از تشکیلات جدا شده نیروی نفوذی دشمن و خائنینی به شمار می روند که به رهبر و ملتشان پشت کرده اند٬ اما همین که رهبر به توطئه ربوده می شود تمام دفاعیات او و تمام اظهار اراداتش به دشمن و تمام مواضع او (ولو ۱۸۰ درجه متفاوت با پیش) صحیح و ستودنی توصیف می شوند و همه راستی ها و زیبایی ها از آن او می گردد٬ موجب چنین خودشیفتگی هایی نمی شود؟


     آیا در شرایطی که رهبر تقدیس شده و یاران رهبر که آموخته اند "رهبر یعنی تجلی تمام آرمانها" و هدف و اساس تمام مبارزاتشان روایتی است که رهبر از فلسفه اش ارائه می دهد و با دستگیری رهبر خود را به آتش کشیده و جان می بازند٬ زیرا رهبر را "مقدسترین موجودیشان را" از دست رفته می بینند٬ نباید در رهبر چنین نگاهی به جود بیاید؟ چرا در شرایطی که ملت به رهبر فروکاسته می شود و یاران و پیروان بیشمارش در بیرون و درون تشکیلات او را فراتر از دسترس نشانده و به او مقامی خدایی داده اند٬ نباید انتظار چنین نوشته هایی را داشت ؟ 


     به راستی نوشته ها٬ دیدگاه ها و فلسفه رهبر٬ در مقام روش شناسی و از لحاظ منطق پارادایمی با تئوریها٬ نظریات و مکاتب فلسفی و سیاسی در تاریخ اندیشه چه تشابهی دارد؟


    شاید اندیشیدن فارغ از پیش داوریهایمان به آن تصویری که ما از خود و رهبران خود می سازیم و ساخته ایم  به ما کمک کند با نگاهی انتقادی به رهبران و تشکیلات مدعی نمایندگیمان آنها را یکبار دیگر و این بار واقع بینانه بازخوانی کنیم و با تقدس زدایی از رهبرانمان٬ آنان را به پاسخ گویی وادار سازیم.

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 4:10 شماره پست: 5  

0 نظرات:

ارسال یک نظر