۱۳۸۷ تیر ۷, جمعه

بشریت عزیز


وقتی یک مرتبه در اوج جوانی* تصمیم بگیری نویسنده مشهوری بشوی و این تصمیم خطیر را فقط به خاطر بشریت عزیز! اتخاذ کرده باشی , اما هیچ ناشر ضد بشری! حاضر نباشد داروندارش را همچون تو و به پای کتابهای ننوشته تو وسط دایره بریزد , حتی از این بدتر هیچ روزنامه ای یا دست کم بولتنی داخلی نپذیرد تضمینی ولو غیر معتبر برای چاپ مقالات مهمی که در آینده خواهی نوشت بدهد , چه باید کرد؟ آری این همان سوال تاریخی است که سایر ناجیان بشریت عزیز! پیش از من نیز در چنین لحظه تاریخی با آن برخورد کرده اند. و خوش به حال بشریت! چون من ازناجیان قلابی نیستم , در چنین موقعیت حساسی به جای خودکشی کردن** دنبال راه حلهای جدید می گردم!

به هر حال برای شروع همین یک وجب فضای وبلاگ , بهترین راه حل است. (راه حل جدید را حال کردید!)



نباید چندان مهم باشد که این نویسنده مهم آینده , پیش از این تنها یک انشا(هر سال همان انشا و هر سال هم فقط همان یک انشا! معلمهای من خوشبختانه خیلی نگران سلامت زبان فارسی بودند!) و یک نامه عاشقانه تاثیرگذار(جای تاثیراتش هنوز درد می کند!) نوشته است. آنچه مهم است عشق خدمت به بشریت از طریق نوشتن است که حتی مازاد بر نیاز و برای صادرات نیز موجود است!

متاسفانه همین الان یکی از ابنا بشریت موجود در خانه ما به کمک بشردوستانه من نیازمند شده است و باید بروم.(پسر ۴ساله بنده مرا صدا می زند , گلاب به رویتان...بازهم توضیح بدهم؟***)




* من با خود خداوند عزیز قرار گذاشته ام ۱۲۰ سال شیرین زندگی کنم(این قرار دست کم ۵۰٪ حله!) بااین حساب ۳۵ سالگی اگر اول جوانی نباشد , اوج آن که هست نه؟

** نامردی مطلق است اگر کسی کامنت بگذارد که: "همان بهتر که خودکشی می کردی!"

***فکر بد نکنید! خوبیت ندارد. پسر من مثل جریانی غالب در بشریت عزیز! کارهای کثیف نکرده است. ایشان فقط به خدمات بهداشتی من نیازمند شده بود!   
پ ن:ببخشید این ویرگول عزیز را کجای این میز کار می شود پیدا کرد؟
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 1:39 شماره پست: 2

0 نظرات:

ارسال یک نظر