۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

فرزاد کمانگر در آستانه آزادی

 به نقل از وبلاگ مجتبی سمیع‌نژاد


۵ دی ماه ۱۳۸۷

«طی قراردادی غیر انسانی بین یکی از وکلای دادگستری استان کردستان و خانواده ی یکی از متهمان همین پرونده که حکم اعدامش صادر شده بود، مقرر شد که این وکیل درقبال آزادی متهم مذکورو جایگزین کردن  فرزاد کمانگر  ۵۰۰،۰۰۰،۰۰۰ریال برابر با ۵۰میلیون تومان دریافت کند.اما متاسفانه حکم اعدام این فرد به اجرا در آمد،سپس خانواده ی متهم برای پس گرفتن پول خود  به وکیل مذکور مراجعه نمودند، این وکیل که گویا قبلا رئیس دادسرای  یکی از شهرستانهای استان کردستان بوده است،از برگرداندن مبلغ یاد شده خود داری کرده است،خانواده ی فرد اعدام شده احتمالا به رئیس قوه ی قضاییه وسپس وزیر اطلاعات مراجعه کرده و از این وکیل شکایت نموده و اصل ماجرا را افشا نموده اند،ودرخواست پیگیری نموده اند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

بیانیه انجمن صنفی معلمان کردستان

به نام خداوند جان خرد

فرهنگيان عزيز

هفته بزرگداشت مقام معلم، هفتهاي كه مملو از قدرداني، تكريم، تجليل و پاسداشت معلمان بود را پشت سر گذاشتيم اما ناگهان در ظهر آخرين روز اين هفته پر خير و بركت !!! انتشار خبر اعدام فرزاد كمانگر، معلم كامياراني، همگي ما را غافلگير كرد و در اندوه او گريستيم. فرزاد يكي از معلمان دلسوز اين مرز و بوم، در حالي به پاي چوبه دار برده شد كه دوازده سال به فرزندان روستاهاي اين سرزمين درس عشق و گذشت و مردانگي داده بود. به گفتهي وكيل وي هيچ مدركي كه چنين مجازات سنگيني را براي او دربر داشته باشد، در پروندهي فرزاد وجود نداشته است. حكم اعدام براي يك معلم با چنين پروندهاي از يك طرف، و اين همه تجليل از مقام والاي معلم از طرفي ديگر، انسان را به تفكر وا ميدارد كه واقعاً جايگاه معلم در جامعهي ما كجاست!؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

بگذار قلب من در سینه کودکی بتپد

بخشی از نامه شهید فرزاد کمانگر

اما امروز که قرار است زندگی را از من بگیرند با عشق به همنوعانم تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه عشق و مهری که در آن است به کودکی هدیه نمایم.

فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند، فقط قلب یاغی و بیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماه و ستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکی اش خیانت نکند.

قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بر بالین نهاده اند و یاد حامد دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت: "کوچکترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمیشود" و خود را حلق آویز کرد.

بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش ، شراره طغیانی دوباره در برابر نابرابریها را در قلبم زنده نگهدارد.

بگذارید قلبم در سینه کودکی بتپد تا فردایی نه چندان دورمعلم روستایی کوچک شود و هر روز صبح بچه ها با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند و او را شریک همه شادی ها و بازیهای خود بنمایند شاید آن زمان کودکان طعم فقر وگرسنگی را ندانند و در دنیای آنها واژه های زندان ، شکنجه ، ستم و نابرابری معنا نداشته باشد.