۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

مادر


        با مادر فرزاد چند بار گفتگو کرده ام و هر بار حیران و شرمسار ارامش، مهربانی و امید جاری در کلامش شده ام. فرزندت، پسر بزرگت زیر حکم اعدام باشد و تو هیچ کاری نتوانی برای او انجام دهی و اما همچنان با امید و مهربانی دوستانش (ان هم دوست بزدلی چون من) را خطاب کنی و تازه به انان دلداری هم بدهی؟ من مادر نیستم اما در مقام پدر تنها تصور اینکه پسرم در چنین وضعیتی گرفتار آید به مرز جنونم می کشاند. چه می کشد این مادر؟ در پس این دریای ارامش و امید چه طوفانی از رنج و درد موج می زند؟ و او چگونه می تواند تاب بیاورد این بی عدالتی را؟ 
  
 اکنون اما مدتهاست که شرم اجازه ام نمی دهد با ایشان تماس بگیرم. شرم از تمام ان چیزهایی که مادر فرزاد باید بگوید و اما نمی گوید: "در روزهایی که می توانستی و باید فریاد اعتراض سر می دادی سکوت کردی و همین سکوت شرم آور بیشمارانی چون تو، کار فرزاد را دشوارتر و آزار او را در پناه دیوار سکوت اسانتر کرد." باید از مادرم بخواهم با او سخن بگوید اگر چه نمی دانم مادر داغدیده من چه برای گفتن به مادری دارد که در عظمت روح و بزرگی وجودش همان بس که چونان فرزادی از دامانش به پا خاسته است.

گفتگو با مادر فرزاد کمانگر:

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

روژگاریکی سه یره گولم




فرزاد کمانگر 
دنبال من نگرد مادر
نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان
اینجا دنبال من نگرد
ستاره افتاده بر گیس تو
آن را نکن خسته و گریان 


غروب ها دلم میگیرد. نوعی بی قراری به سراغم می آید. نمی دانم چرا ولی سالهاست به این دلتنگی ها عادت کردم. حالا دیگر شعر شاملو، سیگار و لیوان چای هم کام تلخم را شیرین نمی کند. فقط این دلتنگی ها را برایم گیراتر و جذاب تر می نماید. غروب ها با دلم خلوت میکنم. به خودم و انسان های دور برم، به انسانهایی که نشانشان عددی شده است چند رقمی فکر میکنم. 


به یاد می آورم که من زندانی شماره 135490648 هستم. اعداد نماد و رمز شده اند، 350، 209، 240، 2 الف . 
روزها هم در سرزمین ما سمبل می شوند روزهایی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقویم بیشتر شده، 3 اسفند، 18 تیر،16 آذر، 22 تیر، 29 اسفند، 30 خرداد، 2 بهمن و.... به یاد می آورم که آدمها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره می شوند و ما صاحب قاب عکس های شده ایم به تعداد ستاره های آسمان.
 

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

شب، شعر، شکنجه


فرزاد کمانگر

     شکنجه بربریت و توحش است، شکنجه به سخره گرفتن همه قواعد و قوانین و عرف جهانی است، شکنجه پایمال کردن همه ارزشهای انسانی است. زمستان 85 در انفرادی تنگ و تاریکی در کرمانشاه، بدون هیچ اتهامی، به مدت سه ماه حبس وحشتناکی را تحمل کردم، سه ماهی که بعد از سه سال، هنوز جسم و روح و روانم را می‌آزارد. این مطلب را به یاد حقیرترین سلول دنیا نوشته و به همه قربانیان شکنجه تقدیم می‌کنم.

"دیری است
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهائی خودم
پر کرده ام ، ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم .
اما،
من عاقبت از اینجا خواهم رفت .
پروانه ای که با شب می رفت ،
این فال را برای دلم دید ."

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

زیباکلام و دیگران


        سال ۷۵ بود٬ به خاطر علاقه‌ای که به علوم سیاسی داشتم به عنوان مستمع آزاد در برخی از کلاسهای دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شرکت می‌کردم. کلاسهای دکتر عالم٬ سیف‌زاده٬ نقیب‌زاده٬ ساعی٬ شاهنده و زیباکلام از جمله این کلاسها بود. کلاس زیباکلام به دلیل شیوه تدریسش برای من از همه جذاب‌تر بود٬ البته سبک سخن گفتن و حتی لباس پوشیدن ایشان هم در  خلق این جذابیت بی‌تاثیر نبود. زیباکلام در بسیاری از موارد مواضع متفاوت و چالش برانگیز اتخاذ کرده که به تعبیر برخی  منتقدینش تنها ناشی از اصرار او برای شنا بر خلاف جریان آب است. نگاه و تحلیل متفاوت زیباکلام در کتابهای "ما چگونه ما شدیم" و "سنت و مدرنیته" نیز جنجال آفرین شد و به خصوص در زمان انتشار مباحث زیادی را برانگیخت.
   
      حضور زیباکلام در صدا و سیما در حالی که بسیاری امکان حضور در این برنامه‌ها را نداشتند و یا اساسا حضور در انها را جایز نمی‌دانستند از سویی و طرفداری سرسختانه او از هاشمی رفسنجانی از سوی دیگر اگر از علاقه مندان ایشان نکاسته باشد قطعا بر منتقدین و مخالفانش افزوده است. به نظر می‌رسد غلبه نگاه حداکثری و خوانش مبتنی بر "حب و بغض" موجب شده دیدگاه‌ها و عملکردهای مثبت زیباکلام از جانب مخالفینش چندان جدی گرفته نشود.