۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

مرتضوی؛ یک نام یا یک رویه؟


        تابستان سال 1382 بود. با حکم قاضی مرتضوی دادستان تهران، محمود بهشتی لنگرودی و علی اصغر ذاتی دبیرکل و بازرس وقت کانون صنفی معلمان ایران بازداشت شده بودند. دبیرخانه شورای هماهنگی، کانونهای عضو را برای تشکیل جلسه اضطراری به تهران فراخواند. ادرات اطلاعات استانها مسئولین کانونهای صنفی معلمان را احضار و به انها درباه عواقب حضور در این جلسه هشدار می دادند. انها اتهام همکاران در بند ما را اقدام علیه امنیت ملی، جاسوسی و همکاری با منافقین ذکرمی کردند و ما را انذار می کردند که از متهمانی چنین خطرناک! حمایت نکنیم.
      
      تهدیدها کارساز نشد و جلسه شورای هماهنگی در تهران تشکیل و تصمیم بر این شد تا نمایندگان کانونهای صنفی معلمان  به حالت اعتراض مقابل مجلس اجتماع کنند و خواهان ازادی یاران در بند شوند. از مجلسیان جز اینکه وقت ملاقاتی از قاضی مرتضوی بگیرند ظاهرا کار دیگری ساخته نبود. قرار بر این شد که فردای آن روز راس ساعت 8 صبح نمایندگان شورای هماهنگی با دادستان دیدار کنند .

    
       9 نفر از اعضای شورای هماهنگی از جمله من راس ساعت مقرر در دفتر دادستان حاضر شده و قرار دیدار هماهنگ شده توسط هیات رئیسه مجلس را به مسئول دفتر ایشان اطلاع دادیم. پاسخ دادستان البته روشن بود: "باید منتظر باشند" این انتظار به درازا کشیده شد و در نهایت ساعت یک بعد از ظهر امکان ملاقات با ایشان فراهم شد.
    
       از جمع 9 نفره ما به استثنای من همه از لحاظ سنی از جناب دادستان بزرگتر بودند و به طور مشخص آقای شیرازی مسئول کانون صنفی معلمان یزد زمانی که آقای دادستان دانش آموز دبستان بود در مدارس یزد معلمی می کرد اما مرتضوی که تازه لوح  تقدیر قاضی برگزیده سال را از شاهرودی نیز دریافت کرده بود در کمال بی احترامی با جمع ما برخورد کرد و با بی پاسخ گذاشتن سلام ما  در حالی که ظاهرا مشغول مطالعه اوراق روی میزش بود با لحنی تمسخر آمیز ما را خطاب کرده و گفت : " ها کارتون چیه؟ " آقای شیرازی ما را دعوت به نشستن کرد و در همین حین ضمن معرفی خودش – با این تصور که ادب ملاحظه شان ایشان به عنوان یک معلم قدیمی همشهری دادستان، جناب قاضی را به خود بیاورد – دلیل حضور ما را بیان کرد.
     
       شیرازی ضمن اشاراتی به سالهای  تدریس بیش از 20 ساله هر کدام از یاران دربند و سوابق انها در جبهه و از جمله مجروحیت  ذاتی در جنگ و نگرانی خانواده های ایشان و جامعه معلمی بابت سلامتی و امنیت این دوستان از جمله با استناد به اصل 32 قانون اساسی لزوم ابلاغ و تفهیم کتبی اتهام به متهم بلافاصله پس از بازداشت را یادآور شده و تاکید کردند طبق گفته خانواده این دوستان، ایشان هنوز تفهیم اتهام نشده اند. ذکر این موضوع باعث برآشفتگی سریع مرتضوی شد ، او با قطع سخنان آقای شیرازی با لحن بی ادبانه ای گفت: " شما معلمید! زشته بدون مطالعه حرفی از خودتان دربیاورید، کجای قانون اساسی همچین مزخرفاتی هست. اول مطالعه کنید بعد حرف بزنید! " او در حالی که به قفسه کتابخانه پشت سرش اشاره می کرد ادامه داد: " قانون اساسی همینجا پشت سر من است ، آنوقت شما به من قانون را یادآور می کنی؟"
      
       ما درباره قاضی مرتضوی زیاد شنیده بودیم اما حقیقتا از دیدن آدمی که به این آسانی دروغ می گوید شگفت زده  شدیم ، آقای شیرازی مانده بود در مقابل این دروغ بزرگ چه بگوید، من گفتم: " جناب قاضی اصل 32 قانون اساسی با همان تفصیلی که آقای شیرازی بیان کردند عینا در در همان کتاب قانون که  پشت سر شما است آمده است. ما دقیقا چون معلم هستیم از خودمان حرفی در نمی آوریم. " او این بار با عصبانیتی بیشتر گفت: " به من درس قانون ندهید من خودم قانون هستم و وقتی به شما می گویم استناد شما غلط است یعنی 100 درصد غلط است."
      
      شیوه رفتار تهاجمی دادستان عملا ما را که تصور دیگری از این جلسه داشتیم غافلگیر کرده بود. دادستان به  پرسش ها و استدلالات ما پاسخ هایی از جنس گفت و شنودهای روزنامه کیهان می داد. ما از متهم شدن ناروای دوستانمان به جاسوسی شکایت می کردیم و او با اطمینان پاسخ می داد که جرم – و نه اتهام- انها محرز است و شایسته شما نیست از جاسوسان دفاع کنید. مرتضوی با اشاره به این که در همین اتاق گردن کلفتهای اصلاحات و روزنامه های زنجیره ای را به غلط کردن و توبه نامه نوشتن واداشته است – عین عبارت ایشان-  تاکید می کرد بازداشت معلمان بی اهمیت است  و در پاسخ به اشاره ضمنی ما به اینکه معلمان پتانسیل اعتراضی بالایی دارند و این برخوردهای چکشی هزینه های زیادی را متوجه نظام می کند به صراحت گفت که اگر بخواهم همین الان همه شما را که هیچ  تمام دوستان دیگرتان را هم بازداشت می کنم و هیچ کس هم نمی تواند هیچ غلطی بکند.
     
       ادبیات ناشایست و غرور کاذبی که مقام دادستانی بی ضابطه به او بخشیده بود عملا زشت خویی و بی ملاحظه گی را در او تقویت و بازتولید می کرد. در اواسط همان جلسه تلفن همراه او زنگ خورد و او با شخصی که به نظر می رسید هماهنگ کننده امورات درسی او در دانشگاه است صحبت می کرد. او بی پروای حضور ما سفارشاتی در خصوص امور تحصیلیش می کرد و وقتی متوجه نگاه های معنا دار ما شد با همان بیان زشت به ما گفت: " از اتاق برید بیرون باید خصوصی صحبت کنم."
      
       این جلسه نا امید کننده با برگشت ما به اتاق دادستان پس از نیم ساعت، دوباره ادامه یافت و در نهایت با اظهار این نکته توسط دادستان که ایشان باید برای شرکت در مراسم عزاداری ماه محرم به شهرستان زادگاهش سفر کند بی نتیجه پایان یافت. پیامد ترک دادستانی و بازخوانی تجربه تلخ برخورد با دادستان در ساعات و روزهای بسیار پس از آن هجوم مکرر این پرسش ناخوشایند به ذهن ما بود که چنین شاگردانی آیا محصول بی تدبیری و نشانه آشکار این است که ما معلمان شایسته ای نبوده ایم یا قصه تنها قصه فرزند ناخلف و شاگرد ناسپاس است؟
  
      دوستان ما البته یکماه بعد به قید وثیقه آزاد شدند و در نهایت از اتهامات وارده تبرئه شدند اما تجربه تلخ برخورد نزدیک با دادستان پایتخت که به قول یکی از وکلای  دادگستری عملا دادستان همه کشور بود و هر جا که می خواست ادم بازداشت می کرد، عملا اعتماد ما را به دستگاه قضا سلب کرد. مردی که خود قانون اساسی بود اینک از مقام دادستان تهران که به ان دل بسته بود عزل شده است، اما چه تضمینی وجود دارد که او در مقام معاون دادستان کل کشور و از موضعی دیگر اقدامات خودسرانه و قانون شکنانه خود را پی نگیرد؟ شاد بودن به عزل مرتضوی از مقام دادستانی تهران اگر چه جای خود دارد اما به نظر نمی رسد شادی دیرپایی باشد .               

0 نظرات:

ارسال یک نظر